تبليغاتX
هیات آل یاسین شهرستان اسفراین
سلام علی آل یاسین

تاسوعا و عاشورای

 

حسینی

 

 تسلیت باد

+ نوشته شده در  86/10/26ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط علی اصغر رعنایی  | 

 

دوستان عزیز با توجه به عدم تایید دست خط از طرف مراجع عظام اقدام به

 خذف آن نمودیم

+ نوشته شده در  85/06/10ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط علی اصغر رعنایی  | 

 

 

ساقي امشب باده از بالا بريز
باده از خم خانه مولا بريز
باده اي بيرنگ و آتشگون بده
زانكه دوشم داده اي افزون بده
اي انيس خلوت شبهاي من
مي چكد نام تو از لبهاي من
محو كن در باده ات جام مرا
كربلايي كن سرانجام مرا
يا علي درويش و صوفي نيستم
فاش مي گويم كه كوفي نيستم
ليك مي دانم كه جز داندان تو
هيچ دندان لب نزد بر نان جو
يا علي لعل عقيقي جز تو نيست
هيچ درويشي حقيقي جز تو نيست
لنگ لنگان طريقت را ببين
مردم دور از حقيقت را ببين
خيل درويشان دكان آراستند
كام خود را تحت نامت خواستند
خلق را در اشتباه انداختند
يوسف مارا به چاه انداختند

كيستند اينان رفيق نيمه راه
وقت جانبازي به كنج خانقاه
فصل جنگ آمد تماشاگر شدند
صلح آمد لاله پرپر شدند
دل به كشكول و تبرزين بسته اند
بهر قتلت تيغ زرين بسته اند
موجها از بس تلاطم كرده اند
راه اقيانوس را گم گرده اند
موجها را مي شناسي مو به مو
شرحي از زلف پريشانت بگو
باز كن ديباچه توحيد را
تا بجويد ذره اي خورشيد را
يا علي بار دگر اعجاز كن
مشتهاي كوفيان را باز كن
باز كن چشمان ناز آلوده را
بنگر اين چشم نيازآلوده را
باز گو شعب ابيطالب كجاست
آن بيابان عطش غالب كجاست
تا ز جور پيروان بوالحكم
سنك طاقت را ببندم بر شكم
تشنگي در ساغرم لبريز شد
زخم تنهايي فساد انگيز شد
آتشي انداخت در جان و تنم
كاين چنين بر آب و آتش مي زنم
تاول ماسور را مرحم كجاست
مرحم زخم بن آدم كجاست
مرهم ما جز تولاي تو نيست
يوسفي اما زليخاي تو كيست
شاهد اقبال در آغوش كيست
كيسه نان و رطب بر دوش كيست
كيست آن كس كز علي يادي كند
بر يتيمان من امدادي كند
دست گيرد كودكان درد را
گرم سازد خانه هاي سرد را
اي جوانمردان جوانمردي چه شد
شيوه رندي و شب گردي چه شد
بنده گي تنها نماز و روزه نيست
آب تنها در ميان كوزه نيست
كوزه را پر كن ز آب معرفت
تا در او جوشد شراب معرفت

حرف حق را از محقق گوش كن
وز لب قرآن ناطق گوش كن
بعد از آن بشنو ز نظم و امركم
تا شوي آگاه بر اسرار خم
خم ترا سرشار مستي مي كند
بي نياز از هر چه هستي مي كند
هر چه هستي جان مولا مرد باش
گر قلندر نيستي شبگرد باش
اي خروس بي محل سير كن در كوچه هاي بي كسي
دور كن از بيكسان دلواپسي
اي خروس بي محل آواز كن
چشم خود بربند و بالي باز كن
شد زمين لبريز مسكين و يتيم
ما گرفتار كدامين هيأتيم
با يتيمان چاره " لا تَقهَر" بود
پاسخ سائل "ولا تَنهُر" بود
دست بردار از تكبر وز خطا
شيعه يعني جود و احسان و عطا
باده "مِما رَزُقناهُم" بنوش
"يُنفِقون" بنيوش و در انفاق كوش
هم بنوش و هم بنوشان زين سبو
"لَن تَنالوا البر حتي تُنفِقوا"
يا علي امروز تنها مانده ايم
در هجوم اهرمانها مانده ايم
ياعلي شام غريبان را ببين
مردم سر در گريبان را ببين
گردش گردونه را بر هم بزن
زخمهاي كهنه را مرهم بزن
مشكها در راه، سنگين مي روند
اشكها از ديده رنگين مي روند
مشكهاي خسته را بر دوش گير
اشكها را گرم در آغوش گير
حيدرا يك جلوه محتاج تواَم
دار برپا كن كه حلاج تواَم
جلوه اي كن تا كه موسايي كنم
يا به رقص آيم مسيحايي كنم
يك دو گام از خويشتن بيرون زنم
گام ديگربرسر گردون زنم
گام بردارم ولي باياد تو
سر نهم بر دامن اولاد تو
شيعه يعني شرح منظوم طلب
از حجاز و كوفه تا شام حلب
شيعه يعني يك بيابان بي كسي
غربت صدساله بي دلواپسي
شيعه يعني صد بيابان جستجو
شيعه يعني هجرت از من تا به او
شيعه يعني دست بيعت با غدير
بارش ابر كرامت بر كوير
شيعه يعني عدل و احسان و وقار
شيعه يعني انحناي ذوالفقار
از عدالت گر تو ميخواهي دليل
ياد كن از آتش و دست عقيل
جان مولا حرف حق را گوش كن
شمع بيت المال را خاموش كن
اين تجمل ها كه بر خوان شماست
زنگ مرگ و قاتل جان شماست
مي سزد كز خشم حق پروا كنيم
در مسير چشم حق پروا كنيم
اين دو روز عمر مولايي شويم
مرغ اما مرغ دريايي شويم
مرغ دريايي به دريا مي رود
موج برخيزد به بالا مي رود
آسمان را نورباران مي كند
خاك را غرق بهاران مي كند
ليك مرغ خانگي در خانه است
روز و شب در بند مشتي دانه است
تا به كي در بند آب و دانه اي
غافل از قصاب و صاحب خانه اي
شيعه يعني وعده اي با نان جو
كشت صد آيينه تا فصل درو
شيعه يعني قسمت يك كاسه شير
بين نان خشك خود با يك اسير

چيست حاصل زين همه سير و سلوك
پا و تاول و چهره و چين و چروك
سالها صورت ز صورت بافتيم
تا ز صورت ها كدورت يافتيم
يك نفر بر قامتي رعنا نبود
يك رسوخ از لفظ بر معنا نبود
گرچه قرآن را مرتب خوانده ايم
از قلم نقش مركب خوانده ايم
سوره ها خوانديم بي وقف و سكون
كس نشد واقف به سر "يَسطرون"
سر حق مسطور ماند و در كتاب
عالمان علم صورت در حجاب
اي برادر عالمان بي عمل
همچو زنبورند ليكن بي عسل
علمها مصروف هيچ و پو چ شد
جان من برخيز وقت كوچ شد
از نفوذ نفس خود امداد گير
سير معنا را ز مجنون يادگير
اي خوش آن جهلي كه ليلايي شوي
هر نفس لاگوي الايي شوي
تا به كي در لفظ ماني همچو من
سير معنا كن چو هفتاد و دو تن
همچو يحيي گر نهي در سر طبق
مي شود عريان به چشمت سر حق
شيعه يعني عشقبازي با خدا
يك نيستان تكنوازي با خدا
شيعه يعني هفت خطي در جنون
شيعه طوفان مي كند در كاف و نون
شيعه يعني تندر آتش فروز
شيعه يعني زاهد شب شير روز
شيعيه يعني شير يعني شير مرد
شيعه يعني تيغ عريان در نبرد
شيعه يعني تيغ، تيغ موشكاف
شيعه يعني ذوالفقار بي غلاف
شيعه يعني سابقون السابقون
شيعه يعني يك تپش عصيان و خون
شيعه بايد آبها را گِل كند
خط سوم را به خون كامل كند
خط سوم خط سرخ اولياست
كربلا بارزترين منظور ماست
شيعه يعني بازتاب آسمان
بر سر ني جلوه رنگين كمان
يا حسين پرچم زلفت رها در باد شد
وز شميمش كربلا ايجاد شد
آنچه شرح حال خويشان تو بود
تاب گيسوي پريشان تو بود
مي سزد ني نكته پردازي كند
در نيستان آتش اندازي كند
صبر كن ني از نفس افتاده است
ناله بر دوش جرس افتاده است
كاروان بي مير و بي پشت و پناه
در غل و زنجير مي افتد به راه
مي رود منزل به منزل در كوير
تا بگويد سر بيعت با غدير
شيعه يعني انتزاج نار و نور
شيعه يعني رأس خونين در تنور
شيعه يعني هفت وادي اضطراب
شيعه يعني تشنگي در شط آب
شيعه يعني دعبل چشم انتظار
مي كشد بر دوش خود چهل سال دار
شيعه بايد همچو اشعار كميت
سر نهد برخاك پاي اهل بيت
ياكه فرزق وار در پيش هشام
ترك جان گويد به تصديق امام
مادر موسي كه خود اهل بلاست
جرعه نوش از باده جام بلاست
در تب پژوانگ بانگ الرحيل
مي نهد فرزند بر دامان نيل
نيل هم خود شيعه مولاي ماست
اكبر اوييم و او ليلاي ماست
اين سخن كوتاه كردم والسلام

مثنوی شيعه از مرحوم آقاسی

+ نوشته شده در  85/03/02ساعت 8:10 قبل از ظهر  توسط علی اصغر رعنایی  | 

شرايط رهبرى

دو شرط اساسى

شرايطى كه براى زمامدار ضرورى است مستقيماً ناشى از طبيعت طرز حكومت اسلامى است. پس از شرايط عامه مثل عقل و تدبير، دو شرط اساسى وجود دارد كه عبارتند از:
1- علم به قانون
2- عدالت
چنانكه پس از رسول اكرم «صلى الله عليه وآله» وقتى در آن كسى كه بايد عهده‏دار خلافت شود، اختلاف پيدا شد باز در اينكه مسئول امر خلافت بايد فاضل باشد، هيچ گونه اختلاف نظرى ميان مسلمانان بروز نكرد. اختلاف فقط در دو موضوع بود.
1- چون حكومت اسلام حكومت قانون است، براى زمامدار علم به قوانين لازم مى‏باشد، چنانكه در روايات آمده است. نه فقط براى زمامدار بلكه براى همه افراد، هر شغل يا وظيفه و مقامى داشته باشند چنين علمى ضرورت دارد. منتهى حاكم بايد افضليت علمى داشته باشد. ائمه ما براى امامت خودشان به همين مطلب استدلال كردند كه امام بايد فضل بر ديگران داشته باشد. اشكالاتى هم كه علماى شيعه بر ديگران نموده‏اند در همين بوده كه فلان حكم را از خليفه پرسيدند نتوانست جواب بگويد، پس لايق خلافت و امامت نيست. فلان كار را بر خلاف احكام اسلام انجام داد، پس لايق امامت نيست .... (1)
قانوندانى و عدالت از نظر مسلمانان، شرط و ركن اساسى است. چيزهاى ديگر در آن دخالت و ضرورت ندارد. مثلاً علم به چگونگى ملائكه، علم به اينكه صانع تبارك و تعالى داراى چه اوصافى است، هيچ يك در موضوع امامت دخالت ندارد. چنانكه اگر كسى همه علوم طبيعى را بداند و تمام قواى طبيعت را كشف كند يا موسيقى را خوب بلد باشد، شايستگى خلافت را پيدا نمى‏كند و نه به اين وسيله بر كسانى كه قانون اسلام را مى‏دانند و عادلند، نسبت به تصدى حكومت، اولويت پيدا مى‏كند.
آنچه مربوط به خلافت است و در زمان رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» و ائمه ما «عليهم السلام» درباره آن صحبت و بحث شده و بين مسلمانان هم مسلّم بوده اين است كه حاكم و خليفه اولاً بايد احكام اسلام را بداند يعنى قانوندان باشد و ثانياً عدالت داشته، از كمال اعتقادى و اخلاقى برخوردار باشد. عقل همين اقتضا را دارد. زيرا حكومت اسلامى حكومت قانون است، نه خودسرى و نه حكومت اشخاص بر مردم.
اگر زمامدار مطالب قانونى را نداند، لايق حكومت نيست. چون اگر تقليد كند، قدرت حكومت شكسته مى‏شود و اگر نكند، نمى‏تواند حاكم و مجرى قانون اسلام باشد. و اين مسلّم است كه «الفقهاء حكام على السلاطين»(2)، سلاطين اگر تابع اسلام باشند بايد به تبعيت فقها درآيند و قوانين و احكام را از فقها بپرسند و اجرا كنند. در اين صورت حكام حقيقى همان فقها هستند، پس بايستى حاكميت رسماً به فقها تعلق بگيرد، نه به كسانى كه به علت جهل به قانون مجبورند از فقها تبعيت كنند.
2- زمامدار بايستى از كمال اعتقادى و اخلاقى برخوردار و عادل باشد و دامنش به معاصى آلوده نباشد. كسى كه مى‏خواهد حدود جارى كند، يعنى قانون جزاى اسلام را به مورد اجرا گذارد، متصدى بيت المال و خرج و دخل مملكت شود، و خداوند اختيار اداره بندگانش را به او بدهد بايد معصيت كار نباشد و «لا ينالُ عَهدى الظالمين»(3) خداوند تبارک و تعالى به جائر چنين اختيارى نمى‏دهد.
زمامدار اگر عادل نباشد در دادن حقوق مسلمين، اخذ مالياتها و صرف صحيح آن و اجراى قانون جزا، عادلانه رفتار نخواهد كرد و ممكن است اعوان و انصار و نزديكان خود را بر جامعه تحميل نمايد و بيت المال مسلمين را صرف اغراض شخصى و هوسرانى خويش كند. (4)

شرط مرجعيت لازم نيست.

من از ابتدا معتقد بودم و اصرار داشتم كه شرط مرجعيت لازم نيست. مجتهد عادل مورد تأييد خبرگان محترم سراسر كشور كفايت مى‏كند. اگر مردم به خبرگان رأى دادند تا مجتهد عادلى را براى رهبرى حكومتشان تعيين كنند. وقتى آنها هم فردى را تعيين كردند تا رهبرى را به عهده بگيرد، رهبرى او مورد قبول مردم است. در اين صورت او ولى منتخب مردم مى‏شود و حكمش نافذ است. (5)

الگوى رهبرى

رهبر در محكمه

در صدر اسلام در دو زمان، دو بار حکومت اصيل اسلام محقق شد، يک زمان رسول‌الله «صلى الله عليه وآله وسلّم» و ديگر وقتى که در کوفه على بن ابى‌طالب سلام‌الله عليه حکومت مى‌کرد. در اين دو مورد بود که ارزش‌هاى معنوى حکومت مى‌کرد. يعنى يک حکومت عدل برقرار و حاکم ذره‌اى از قانون تخلف نمى‌کرد. حکومت در اين دو زمان حکومت قانون بوده است و شايد ديگر هيچ وقت حاکميت قانون را بدانگونه سراغ نداشته باشيم، حکومتى که ولىّ امرش ـ که حالا به سلطان يا رئيس جمهور تعبير مى‌کنند ـ در مقابل قانون با پايين‌ترين فردى که در آنجا زندگى مى‌کند على السواء باشد. در حکومت صدر اسلام اين معنى بوده است. حتى قضيه‌اى از حضرت امير در تاريخ است: در وقتى که حضرت امير سلام‌الله عليه حاکم وقت و حکومتش از حجاز تا مصر و تا ايران و جاهاى بسيارى ديگر بسط داشت، قضات هم از طرف خودش تعيين مى‌شد، در يک قضيه‌اى که ادعايى بود بين حضرت امير و يک نفر يمنى که آن هم از اتباع همان مملکت بود قاضى حضرت امير را خواست. در صورتى که قاضى دست نشانده خود او بود، و حضرت امير بر قاضى وارد شد و قاضى خواست به او احترام بگذارد، امام فرمود که در قضا به يک فرد احترام نکنيد، بايد من و او على‌السواء باشيم. و بعد هم که قاضى بر ضد حضرت امير حکم کرد، با روى گشاده قبول کرد.
اين حکومتى است که در مقابل قانون همگى على‌السواء حاضرند، براى اينکه قانون اسلام قانون الهى است و همه در مقابل خداى تبارک و تعالى حاضرند، چه حاکم، چه محکوم، چه پيغمبر و چه امام و چه ساير مردم. (6)

رهبر بين مردم

حاکم اسلام مثل حاکم‌هاى ديگر از قبيل سلاطين يا رؤساى جمهورى نيست. حاکم اسلام، حاکمى است که در بين مردم، در همان مسجد کوچک مدينه مى‌آمد و به حرف‌هاى مردم گوش مى‌کرد و آنهايى که مقدرات مملکت دستشان بود، مثل ساير طبقات مردم در مسجد اجتماع مى‌کردند و اجتماعشان به صورتى بود که کسى که از خارج مى‌آمد نمى‌فهميد که کى رئيس مملکت است و کى صاحب منصب است و چه کسانى مردم عادى هستند. لباس، همان لباس مردم، معاشرت، همان معاشرت مردم و براى اجراى عدالت طورى بود که اگر چنانچه يک نفر از پايين‌ترين افراد ملت، بر شخص اول مملکت ادعايى داشت و پيش قاضى مى‌رفت، قاضى شخص اول مملکت را احضار مى‌کرد و او هم حاضر مى‌شد. (7)

ولايت فقيه ضد ديکتاتورى

در اسلام قانون حكومت مى‏كند. پيغمبر اكرم هم تابع قانون بود، تابع قانون الهى، نمى‏توانست تخلف بكند. خداى تبارک و تعالى مى‏فرمايد كه اگر چنانچه يك چيزى بر خلاف آن چيزى كه من مى‏گويم تو بگويى من تو را اخذ مى‏كنم و «وتينت» را قطع مى‏كنم،(8) اگر پيغمبر يك شخص ديكتاتور بود و يك شخصى بود كه از او مى‏ترسيدند كه مبادا يك وقت همه قدرت‏ها كه دست او آمد ديكتاتورى بكند، اگر او شخص ديكتاتور بود، آن وقت فقيه هم مى‏تواند باشد. (9)
فقيه، مستبد نمى‏شود، فقيهى كه اين اوصاف را دارد عادل است، عدالتى كه غير از عدالت اجتماعى، عدالتى كه يك كلمه دروغ او را از عدالت مى‏اندازد، يك نگاه به نامحرم او را از عدالت مى‏اندازد، يك همچو آدمى نمى‏تواند خلاف بكند، خلاف نمى‏كند. (10)

اختيارات رهبرى و حکومت

اگر فرد لايقى كه داراى اين دو خصلت باشد، بپا خاست و تشكيل حكومت داد، همان ولايتى را كه حضرت رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» در امر اداره جامعه داشت، دارا مى‏باشد و بر همه مردم لازم است كه از او اطاعت كنند.
اين توهّم كه اختيارات حكومتى رسول اكرم ‏«صلى الله عليه وآله وسلّم» بيشتر از حضرت امير «عليه السلام» بود، يا اختيارات حكومتى حضرت امير «عليه السلام» بيش از فقيه است، باطل و غلط است. البته فضائل حضرت رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» بيش از همه عالم است و بعد از ايشان فضائل حضرت امير - عليه السلام - از همه بيشتر است; لكن زيادى فضائل معنوى، اختيارات حكومتى را افزايش نمى‏دهد. همان اختيارات و ولايتى كه حضرت رسول و ديگر ائمه «صلوات الله عليهم» در تدارك بسيج و سپاه، تعيين ولات و استانداران، گرفتن ماليات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختيارات را براى حكومت فعلى قرار داده است، منتهى شخص معينى نيست، روىِ عنوانِ «عالمِ عادل» است.
وقتى مى‏گوييم ولايتى را كه رسول اكرم ‏«صلى الله عليه وآله وسلّم» و ائمه «عليهم السلام» داشتند، بعد از غيبت، فقيه عادل دارد، براى هيچ كس اين توهم نبايد پيدا شود كه مقام فقها همان مقام ائمه ـ عليهم السلام ـ و رسول اكرم ‏«صلى الله عليه وآله وسلّم» است. زيرا اينجا صحبت از مقام نيست، بلكه صحبت از وظيفه است. ولايت ‏يعنى حكومت و اداره كشور و اجراى قوانين شرع مقدس، يك وظيفه سنگين و مهم است نه اينكه براى كسى شان و مقام غير عادى به وجود بياورد و او را از حد انسان عادى بالاتر ببرد. به عبارت ديگر ولايت مورد بحث، يعنى حكومت و اجرا و اداره، بر خلاف تصورى كه خيلى افراد دارند امتياز نيست، بلكه وظيفه‏اى خطير است.
يكى از امورى كه فقيه متصدى ولايت آن است، اجراى حدود (يعنى قانون جزاى اسلام) است. آيا در اجراى حدود بين رسول اكرم ‏«صلى الله عليه وآله وسلّم» و امام و فقيه امتيازى است؟ يا چون رتبه فقيه پائين‏تر است، بايد كمتر بزند؟ حد زانى كه صد تازيانه است اگر رسول اكرم ‏«صلى الله عليه وآله وسلّم» جارى كند 150 تازيانه مى‏زند و حضرت امير المؤمنين «عليه السلام» 100 تازيانه و فقيه 50 تازيانه؟ يا اينكه حاكم، متصدى قوه اجرائيه است و بايد حد خدا را جارى كند، چه رسول الله ‏«صلى الله عليه وآله وسلّم» باشد و چه حضرت امير المؤمنين «عليه السلام» ، يا نماينده و قاضى آن حضرت در بصره و كوفه، يا فقيه عصر.
ديگر از شؤون رسول اكرم ‏«صلى الله عليه وآله وسلّم» و حضرت امير «عليه السلام» اخذ ماليات، خمس، زكات، جزيه و خراج اراضى خراجيه است. آيا رسول اكرم ‏«صلى الله عليه وآله وسلّم» اگر زكات بگيرد، چقدر مى‏گيرد؟ از يك جا، ده يك و از يك جا، بيست يك؟
حضرت امير المؤمنين «عليه السلام» خليفه شدند، چه مى‏كنند؟ جناب عالى فقيه عصر و نافذ الكلمه شديد، چطور؟ آيا در اين امور، ولايت رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» با حضرت امير المؤمنين «عليه السلام» و فقيه، فرق دارد؟ خداوند متعال رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» را «ولى‏» همه مسلمانان قرار داده و تا وقتى آن حضرت باشند، حتى بر حضرت امير ‏«عليه السلام»‏ ولايت دارند. پس از آن حضرت، امام بر همه مسلمانان حتى بر امام بعد از خود ولايت دارد، يعنى اوامر حكومتى او درباره همه نافذ و جارى است و مى‏تواند والى نصب و عزل كند.
همانطور که پيغمبر اکرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» مأمور اجراى احکام و برقرارى نظامات اسلام بود و خداوند او را رئيس و حاکم مسلمين قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است فقهاى عادل هم بايستى رئيس و حاکم باشند و اجراى احکام کنند و نظام اجتماعى اسلام را مستقر گردانند. (11)

حکومت از احکام اوليه و مقدم بر احکام فرعيه است

اگر اختيارات حكومت در چارچوب احكام فرعيه الهيه است، بايد عرض حكومت الهيه و ولايت مطلقه مفوّضه به نبى اسلام ـ صلى الله عليه و آله ـ يك پديده بى معنى و محتوا باشد.
حكومت كه شعبه‏اى از ولايت مطلقه رسول الله «صلى الله عليه وآله وسلّم» است، يكى از احكام اوليه اسلام است و مقدم بر تمام احكام فرعيه حتى نماز و روزه و حج است. حاكم مى‏تواند مسجد يا منزلى را كه در مسير خيابان است خراب كند و پول منزل را به صاحبش رد كند، حاكم مى‏تواند مساجد را در موقع لزوم تعطيل كند و مسجدى كه ضرار باشد در صورتى كه رفع بدون تخريب نشود، خراب كند. حكومت مى‏تواند قراردادهاى شرعى را كه خود با مردم بسته است، در موقعى كه آن قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد يك جانبه لغو كند و مى‏تواند هر امرى را چه عبادى و يا غير عبادى است كه جريان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن، مادامى كه چنين است جلوگيرى كند. حكومت مى‏تواند از حج كه از فرايض مهم الهى است، در مواقعى كه مخالف صلاح كشور اسلامى دانست موقتاً جلوگيرى كند. (12)

ولايت و حق تحديد مالکيت

در اسلام اموال مشروع و محدود به حدودى است يكى از چيزهايى كه مترتب بر ولايت فقيه است و مع الأسف اين روشنفكرهاى ما نمى‏فهمند كه ولايت فقيه يعنى چه، يكى‏اش هم تحديد اين امور است.
مالكيت را در عين حال كه شارع مقدس محترم شمرده است، لكن ولى امر مى‏تواند همين مالكيت محدودى كه ببيند خلاف صلاح مسلمين و اسلام است، همين مالكيت مشروع را محدودش كند به يك حد معيّنى و با حكم فقيه از او مصادره بشود. (13)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1ـ بحارالانوار، ج25، ص116؛ نهج البلاغه، ص588، خطبه 172؛ الاحتجاج، ج1، ص229.
2ـ مستدرک الوسائل، ج17، ص321، «کتاب القضاء»، «ابواب صفات قاضى»، باب 11، حديث33.
3ـ سوره بقره/ 124.
4- ولايت فقيه – ص61ـ 58
5- صحيفه نور جلد 21- ص 129 – تاريخ 9/2/68
6- صحيفه نور جلد 10ـ ص169ـ168 ـ تاريخ:17/8/58
7- صحيفه نور جلد 3ـ ص84ـ تاريخ: 18/8/57
8- اشاره به آيات مبارکه 44- 46 سوره الحاقة است که مى‌فرمايد: وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ * لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ .«و اگر (محمد) به ما به دروغ سخنانى را مى‌بست، قطعاً ما او را به قهر مى‌گرفتيم و شاهرگش را قطع مى‌کرديم.»
9- صحيفه نور جلد 10- ص 29 – تاريخ: 30/8/58
10- صحيفه نور جلد 11ـ ص 133 ـ تاريخ: 7/10/58
11- ولايت فقيه ـ ص 93-92
12- صحيفه نور ج 20- ص 170- تاريخ: 16/10/66
13- صحيفه نور جلد 10 – ص 138 – تاريخ 14/8/58

دفتر مقام معظم رهبری

+ نوشته شده در  85/01/11ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط علی اصغر رعنایی  | 

    (المومن مراه المومن) مومن آيينه مومن است .
    از اين حديث چند مطلب را مي توان برداشت كرد:
1- آيينه عيب انسان را بي سرو صدا مي گويد ‌.
2- آيينه عيب انسان را به خودش مي گوييد نه به ديگران .
3- آيينه وقتي مي تواندعيب صورت را نشان دهد كه روي خودش گرد و خاكي نباشد.
4- آيينه  مانند ذره بين بزرگ نمايي نمي كند.
5- آيينه عيب همه را  مي گويدخواه آن  فرد بزرگ باشد يا كوچك.
6- آيينه را نبايد شكست و همين طور كسي را كه عيب را را به ما مي گويد.
7- اگر آيينه را بشكنيم و خرده هاي آنرا برداريم و به آن نگاه كنيم دوباره همان قطعه ي شكسته عيب را مي گويد
    دوست دارم هر آن كه عيب مرا همچو آيينه روبه روگويد
    نه كه چون شانه با هزارزبان پشت سر رفته مو به مو گويد
+ نوشته شده در  84/11/16ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط علی اصغر رعنایی  | 

بهار بي تو دل آزار مي‌شود، برگرد
نهال عاطفه بيمار مي‌شود، برگرد
صداي ني لبك عشق، بي تو مي‌ميرد
نسيم ، بي تو گرفتار مي‌شود، برگرد
درخت سرو، گل ياس ، شاخه نرگس
قسم به لاله ، كه گل خار مي‌شود، برگرد
تو آسماني و هر روز دختر خورشيد
به شوق روي تو، بيدار مي شود، برگرد
غروب آمد و در كوچه‌هاي دل تنگي
دوباره حال دلم زار مي‌شود، برگرد
به اشتياق تو، چشم هميشه منتظرم
پر از حلاوت ديدار مي‌شود، برگرد

منبع هیات عاشقان ولایت

+ نوشته شده در  84/11/07ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط علی اصغر رعنایی  | 

 

 

 

اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يا داعي اللهِ ورَبّانِيَّ آياتِهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يابابَ اللهِ وَدَيّانَ دينِهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يا خَليفَةَ اللهِ وَناصِرَ حَقِّهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ ياحُجّةَ اللهِ وَدَليلَ ارادَتِهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ ياتالي كِتابَ اللهِ وتَرجُمانَهُ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ في آناءِ لَيلِكَ وَاَطرافِ نَهارِكَ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يا بَقِيَّةَ اللهِ في اَرْضِهِ .

 

 

خلاصه زندگى  

نامش: پيشوايان معصوم عليهم السلام، پيروان خويش را از ذكر نام امام قائم(ع) نهى كرده و همين قدر فروده اند كه او همنام پيامبر(ص) و كنيه پيامبر(ص) است، و جايز و روانيست نام اصلى او را آشكار بر زبان آورند تا هنگامى كه ظهور فرمايد.

لقبش: مشهورترين القاب آن گرامى«مهدى»،«قائم»،حجت»و«بقية الله»است.

پدرش:پيشواى يازدهم حضرت امام حسن عسكرى  عليه السلام.

مادرش: بانوى گرامى«نرجس»نواده قيصر روم.

تاريخ تولد: جمعه نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى.

محل تولد: شهر سامراء از شهرهاى عراق.

عمر شريفش: تا كنون كه سال 1421 قمرى است حدود يكهزار و يكصد و شصت و هفت سال از عمر شريفش ميگذرد و تا هر وقت خداى متعال بخواهد ادامه خواهد داشت، و روزى بفرمان خدا ظهور مى فرمايد و جهان را پر از عدل و داد مى سازد.

ميلاد امام

دوازدهمين پيشواى آسمانى اسلام حضرت حجة بن الحسن المهدى صلوات الله عليه و على آبائه، در اوان سپيده دم جمعه نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى، مطابق 868 ميلادى در شهر« سامّراء» در خانه امام يازدهم عليه لسلام چشم به جهان گشود.

پدر گرامى او پيشواى يازدهم حضرت امام حسن عسكرى(ع) است، و مادرش بانوى بزرگور «نرجس» كه «سوسن» و «صيقل» نيز ناميده شده و دختر «يوشعا» پسر قيصر روم، و از نسل «شمعون» يكى از حواريين مسيح(ع) است. نرجس چنان با فضيلت بود كه«حكيمه» خواهر امام هادى عليه السلام كه خود از بزرگان بانوان خاندان امامت است او را سيّده خود و سيّده خانواده خود، و خود را خدمتگزار او خطاب كرد.

هنگامى كه «نرجس» در روم بود خوابهاى شگفت انگيزى ديد; يكبار در خواب پيامبر عزيز اسلام صلّى الله عليه و آله و عيساى مسيح(ع) را ديد كه و را به عقد ازدواج امام حسن عسكرى(ع) درآوردند، و در خواب ديگرى شگفتيهاى ديگرى ديد و به دعوت حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام مسلمان شد، اما اسلام خود را از خانواده و اطرافيان خويش پنهان مى داشت، تا آنگاه كه ميان مسلمانان و روميان جنگ در گرفت و قيصر خود به همراه لشكر روانه جبهه هاى جنگ شد. «نرجس» در خواب فرمان يافت كه بطور ناشناس همراه كنيزان و خدمتكاران به دنبال سپاهى كه به مرز مى روند بروند، و او چنين كرد و در مرز برخى از جلوداران سپاه مسلمانان آنان را اسير ساختند، و بى آنكه بدانند او از خانواده قيصر است او را همراه ساير اسيران به بغداد بردند.

اين واقعه در اواخر دوران امام امام دهم حضرت هادى عليه السلام روى داد، و كارگزار امام (ع) نامه اى را كه امام به زبان رومى نوشته بود به فرمان آن گرامى در بغداد به «نرجس» رساند و او را از برده فروش خريدارى كرد و به سامراء نزد امام هادى برد، امام آنچه نرجس در خوابهاى خود ديده بود به او يادآورى كرد، و بشارت داد كه او همسر امام يازدهم و مادر فرزندى است كه بر سراسر جهان مستولى مى شود، و زمين را از عدل و داد پر مى سازد. آنگاه امام هادى عليه السلام «نرجس» را به خواهر خود «حكيمه» كه از بانوان بزرگوار خاندان امامت بود سپرد تا آداب اسلامى و احكام را به او بياموزد. و مدتى بعد «نرجس» بهمسرى امام حسن عسكرى عليه السلام در آمد.

«حكيمه» هر گاه خدمت امام عسكرى(ع)مى رسيد دعا مى كرد خداوند به او فرزندى عطا فرمايد; مى گويد: يكروز كه مطابق عادت به ديدار امام عسكرى(ع) رفته بودم همان دعا را تكرار كردم، آن گرامى فرمود: فرزندى كه دعا مى كنى خدا به من عطا فرمايد امشب به دنيا مى آيد.

«نرجس» پيش آمد تا كفش مرا در آورد، و گفت: بانوى من كفشت را به من بده.

گفتم: تو سرور و بانوى منى، به خدا سوگند نمى گذارم كفش مرا در آورى، و نمى گذارم به من خدمت كنى، من بر روى چشم خويش ترا خدمت مى كنم.

امام عسكرى(عليه السلام) سخن مرا شنيد و فرمود: عمّه خدا به تو پاداش نيكو دهد.

تا غروب نزد او بودم، و كنيز را صدا زدم و گفتم لباس مرا بياور تا بروم، امام فرمود: عمّه، امشب نزدما بمان زيرا امشب مولودى كه نزد خداى متعال گرامى است به دنيا مى آيد كه خدا بوسيله او زمين را پس از مردن زنده مى گرداند.

عرض كردم: سرور من از چه كسى متولّد مى شود؟ من در نرجس اثرى از حمل نمى بينم!

فرمود: از نرجس نه غير او.

من برخاستم و نرجس را دقيقا جستجو كردم، هيچ اثرى از حاملگى در او نبود، به سوى امام بازگشتم و او رااز كار خود آگاه ساختم، امام تبسّم كرد و فرمود: سپيده دم بر تو آشكار مى شود كه او فرزندى دارد، زيرا او نيز همچون مادر موسى كليم الله است كه حمل او آشكار نبود، و كسى تا هنگام ولادت نمى دانست، زيرا فرعون در جستجوى موسى(براى آنكه چنان طفلى بوجود نيايد) شكم زنان حامله را مى دريد، و اين(طفل كه امشب متولد مى شود) مانند موسى عليه السلام است(طومار حكومت فرعونيان را در هم خواهد پيچيد) و در جستجوى اويند.

«حكيمه» مى گويد: من تا سپيده دم مراقب نرجس بودم، و او با آرامش نزد من خوابيده بود، و هيچ حركتى هم نمى كرد، تا در پايان شب و به هنگام طلوع فجر هراسان از جاى جست، من او را در آغوش گرفتم و نام خدا را بر او خواندم.

امام عليه السلام ـ از اطاق ديگر ـ صدا زد: سوره «انّا انزلنا» را بر او بخوان! و من خواندم و از نرجس حالش را جويا شدم، گفت: آنچه مولاى من به تو خبر داد آشكار شده است.

من همچنانكه امام فرمان داد بود به خواندن «انا انزلنا» ادامه دادم، در اين هنگام جنين از درون شكم بامن همصدا شد و همچنانكه من اناانزلنا مى خواندم او نيز مى خواند، و بر من سلام كرد. سخت هراسان شدم، امام عليه السلام صدا زد: از امر خداى متعال تعجب مكن، خداى متعال ما ـ ائمه ـ را در كوچكى به حكمت گويا مى سازد و در بزرگى حجت در زمين قرار مى دهد.

هنوز سخن امام به پايان نرسيده بود كه نرجس از نزد من ناپديد شد چنانكه گويى پرده يى ميان من و او آويخته اند كه او را نمى ديدم; فرياد كشيدم و به سوى امام دويدم، امام فرمود: عمّه بازگرد، او را در جاى خويش خواهى يافت.

بازگشتم، و طولى نكشيد كه حجاب ميان من و او برطرف شد ونرجس را ديدم كه چنان در نور غرق است كه چشمم را از ديدنش مى پوشاند، و پسرى را كه متولد شده بود ديدم كه در سجده است و به زانو افتاده  انگشتان سبابه بلند كرده و مى گويد: «اَشهَدُ اَن لا اِلَهَ اِلا الله وَحدهُ لا شَريكَ لَهُ و اَّ نَّ جَدّى مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ وَ آلِه وَ أنّ أبى اَميرُ المُؤمنينَ...» و آنگاه بر امامت يكايك امامان تا خودش گواهى داد، و گفت: بارخدايا ميعاد مرا عملى ساز، و كارم را به سرانجام برسان، و گامم را استوار بدار، و زمين را بوسيله من از عدل و داد پر كن..».

پنهان بودن ميلاد امام

تاريخ دوران بنى اميّه و بنى عبّاس، به ويژه از زمان امام ششم حضرت صادق عليه السلام به بعد، گواه آنست كه خلفاء نسبت به امامان معصوم بسيار حسّاس شده بودند، و هر چه زمان پيش مى رفت نفوذ آنان بيشتر و علاقه مردم به آن بزرگواران افزونتر مى شد، تا آنجا كه خلفاء عباسى حكومت خود را درمعرض خطر مى ديدند، به ويژه كه شهرت داشت مهدى موعود(ع) از نسل پيامبر و از دودمان امامان معصوم و حضرت عسكرى بوجود خواهد آمد و دنيا را از عدل و داد پر مى سازد; از اين رو امام عسكرى(ع) سخت مورد مراقبت بود و همانند پدر و جدّ و جدّ اعلاى خويش در مركز حكومت عباسى« سامرّاء» زير نظر قرار داشت، و از سوى عباسيان كوشش مى شد تا از به وجود آمدن و پرورش كودك موعود جلوگيرى شود، ولى مشيت الهى بر حتميت اين تولد قرار گرفته بود  و تلاش آنان بى ثمر ماند، و خداى متعال ولادت او را همانند موسى مخفى قرار داد، در عين حال اصحاب خاص امام عسكرى(ع) بارها امام موعود را در زمان حيات پدرش ديدند، و به هنگام درگذشت حضرت عسكرى(ع) نيز امام عصر(عج) ظاهر شد و بر جنازه پدر نماز گزارد و مردم او را مشاهده كردند و پس از آن غايب گرديد.

از هنگام تولد امام قائم(ع) تا شهادت پدرش حضرت عسكرى(ع) بسيارى از بستگان و ياران ويژه امام يازدهم موفق به ديدار او شدند يا از وجود او در خانه امام آگاه گشتند; اصولاً روش امام عسكرى(ع) چنين بود كه در عين پنهان داشتن فرزند ارجمند خويش، در فرصتهاى مناسب ياران مورد اطمينان را از وجود او  آگاه مى فرمود تا آنان به شيعيان برسانند و پس از او در گمراهى نمانند; براى نمونه به چند مورد اشاره مى كنيم:

1ـ «احمد بن اسحاق» كه از بزرگان شيعه و پيروان ويژه امام عسكرى(ع) است مى گويد: «خدمت امام عسكرى(ع) شرفياب شدم، و مى خواستم در مورد جانشين پس از او پرسش كنم، و آن گرامى بدون آنكه سؤال كنم فرمود: اى احمد، همانا خداى متعال از آن هنگام كه آدم را آفريد زمين را از حجت خدا خالى نگذاشته و نيز تا قيامت خالى نخواهد گذاشت، به جهت حجت خدا از اهل زمين رفع بلا مى شود و باران مى بارد و بركات زمين خارج مى گردد.

عرض كردم: اى پس رسول خدا، امام و جانشين پس از شما كسيت؟

آن حضرت با شتاب به درون خانه رفت و بازگشت در حاليكه پسرى سه ساله كه رويى همانند ماه تمام داشت بر دوش خويش حمل مى كرد و فرمود: اى احمد بن اسحاق، اگر نزد خداى متعال و حجتهاى او گرامى نبودى اى پسرم را به تو نشان نمى دادم، همانا او همنام رسول خدا و هم كنيه اوست، او كسى است كه زمين را از عدل و داد پر مى سازد همچنانكه از ظلم و جور پر شده باشد. اى احمد بن اسحاق مَثَل او در اين امّت مثل «خضر» عليه السلام و «ذوالقرنين» است، سوگند به خدا غايب مى شود بطوريكه در زمان غيبت او از هلاكت نجات نمى يابد مگر كسى كه خداوند او را بر اعتراف به امامت وى ثابت قدم بدارد و موفق سازد كه براى تعجيل فرج او دعا كند.

عرض كردم: سرور من، آيا نشانه اى دارد كه دل من به آن اطمينان (بيشترى) پيدا كند؟

(در اين هنگام) آن پسر به عربى فصيح گفت: «منم بقية الّله در زمين، همانكه از دشمنان خدا انتقام مى گيرد، اى احمد بن اسحاق پس از مشاهده عينى دنبال اثر نگرد...»

مرحوم صدوق مى فرمايد اين روايت را به خط «سعد بن عبداللّه» و او از «احمد بن اسحاق» نقل كرد.

اعتقد به حضرت مهدى موعود در ساير ادايان

اعتقاد به امام مهدى موعود عليه السلام كه مصلحى الهى و جهانى است در بسيارى از مذاهب و اديان وجود دارد، و نه تنها شيعه كه اهل تسنّن و حتى پيروان اديان ديگر مانند يهود و نصارى و زردشتيان و هندويان به ظهور يك مصلح بزرگ الهى اذعان و اعتراف دارند و آنرا انتظار مى برند.

در كتاب «ديد» كه نزد هندويان از كتب آسمانى است آمده: پس از خرابى دنيا پادشاهى در آخرالزمان پيدا شود كه پيشواى خلايق باشد و نام  او منصور باشد، و تمام عالم را بگيرد و بدين خود در آورد و همه كس را از مؤمن و كافر بشناسد و هر چه از خدا خواهد برآيد.

و در كتاب «جاماسب» شاگرد زردشت ذكر شده: مردى بيرون آيد از زمين تازيان از فرزندان هاشم، مردى بزرگ سر و بزرگ تن و بزرگ ساق و بر دين جدّ خويش بود با سپاه بسيارى و روى به ايران نهد و آبادان كند و زمين پرداد كند و از داد وى باشد گرگ با ميش آب خورد.

در كتاب «زند» كه از كتابهاى مذهبى زردشتيان است آمده:

آنگاه فيروزى بزرگ از طرف ايزدان مى شود، و اهريمنان را منقرض مى سازد و تمام اقتدار اهريمنان در زمين است و در آسمان راه ندارد، و بعد از پيروزى ايزدان و برانداختن تبار اهريمنان، عالم كيهان به سعادت اصلى خود رسيده بنى آدم بر تخت نيكبختى خواهند نشست.

و در تورات، در سفر تكوين از دوازده امام كه از نسل اسماعيل پيامبر بوجود مى آيند سخن گفته شده است: «و در حق اسماعيل ترا شنيدم اينكه او را بركت داده ام و او را بارور گردانيده به غايت زياد خواهم نمود و دوازده سرور توليد خواهد نمود و او را امت عظيم خواهم نمود»

و در مزامير حضرت داود عليه السلام نوشته است:

«.. و اما صالحان را خداوند تأييد مى كند...صالحان وارث زمين خواهند بود و در آن تا هميشه ساكن خواهند بود»

و در قرآن كريم نيز ذكر شده است:

«وَلَقَد كَتَبنا فِى الزَّبُورِ مِن بَعدِ أَ نَّ الاَرضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصالِحونَ »

ما در زبور (داود) بدنبال ذكر(يعنى تورات) نوشتيم كه بندگان شايسته ماوارث زمين خواهند شد.

و باز قرآن مى فرمايد:

«وعد الله الذين آمنوا منكم و عملو  الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لايشركون بى شيئاً»

خداوند به كسانى از شمايان كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته كرده اند و عده داده است كه آنان را در زمين خليفه و جانشين سازد چنانكه گذشتگان را خلافت و  جانشينى بخشيد و دينى را كه خدا بر ايشان پسنديده است برقرار نمايد و ترس آنان را به ايمنى تبديل كند كه مرا عبادت مى كنند و چيزى را شريك من قرار نمى دهند.

و نيز مى فرمايد:

«و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين»

اراده كرده ايم كه بر مستعفان (خداپرستانى كه زير بار ستم ستمگران ناتوان شده اند) منت نهيم و آنان را پيشوا و وارث زمين سازيم. اين گونه آيات كه نمونه اى از آن ذكر شد گواه آنست كه سرانجام، جهان در درست بندگان شايسته الهى قرار خواهد گرفت و اين ميراث به آنان خواهد رسيد و به مقام رهبرى و پيشوايى جهانيان نائل خواهند آمد. اگر بشر از مسير صحيح و راه خدا منحرف مانده و تا عمق پرتگاههاى انحراف و پستى سقوط و نزول كرده است، در واقع به حدّ نهائى اين قوس نزولى چيزى نمانده است و به زودى وجدان بشريت بيدار مى شود و درمى يابد كه با تكيه بر زور و توانائى، يا خرد و انديشه خود و تكنيك و علوم مادى نمى تواند نظم و عدالت و سعادت فراگير را در جهان مستقر سازد، و راهى جز اين ندارد كه مناسبات خود را بر اساس ايمان و وحى و پذيرش ولايت الهى استوار سازد و با رهبرى مصلحى الهى و جهانى خود را از گرداب خطرها نجات بخشد و راه كمال را بپيمايد تا حكومتى جهانى بر اساس عدالت همراه با امنيت، صفا و صميميت برقرار گردد.

اعتقاد به مهدى موعود عليه السلام در منابع اسلامى

پيامبر عزيز اسلام صلى الله عليه و آله و نيز هر يك از ائمه اطهار عليهم السلام، بارها و بارها در مناسبتهاى گوناگون از حضرت مهدى(ع) و ظهور و قيام و غيبت طولانى و ديگر ويژگيهاى آن گرامى خبر داده اند و بسيارى از ياران و پيروان اين اخبار و احاديث را نقل كرده اند، مؤلف كتاب «الامام المهدى» نام پنجاه نفر از صحابه پيامبر و نيز نام پنجاه نفر از تابعين (كسانى كه صحابه پيامبر را ديده اند) را كه احاديث مربوط به حضرت مهدى را نقل كرده اند ذكر مى كند.

و نيز بواسطه شهرت همين اخبار و احاديث بود كه حتى پيش از تولد آن حضرت عده اى به دروغ ادعاى مهدويت كردند، يا به آنان چنين ادعايى بستند و از اين راه سوء استفاده نمودند; بعنوان مثال «فرقه كيسانيّه» حدود دو قرن پيش از تولد امام زمان (عليه السلام)، «محمد حنفيه» را امام و «مهدى منتظر» مى پنداشتند و معتقد بودند كه او از نظرها پنهان شده و روزى ظهور خواهد كرد، و در مورد ادعاى خود به اخبارى كه از پيامبر(ص) و ائمه قبل(ع) در مورد غيبت قائم عليه السلام نقل شده بود تمسك مى جستند. و يا مهدى عباسى خود را «مهدى» ناميد تا از انتظار مردم به نفع خويش بهره بردارى نمايد.

بسيارى از علماى اهل تسنن و علماى شيعه احاديث و اخبار مربوط به حضرت مهدى عليه السلام را در كتابهاى خود ذكر كرده اند، «مسند احمد بن حنبل» متوفاى 241 هجرى و «صحيح بخارى» متوفاى 256 هجرى، از جمله كتب معتبر اهل تسنن است كه قبل از تولد امام قائم(ع) نوشته شده اند و احاديث مربوط به امام قائم(ع) را نقل كرده اند.

كتاب «مشيخه» تأليف «حسن بن محبوب» نيز از جمله مؤلفات شيعه است كه به گفته مرحوم طبرسى; متجاوز از يكصد سال قبل از غيبت كبراى امام زمان عليه السلام تأليف شده و در آن اخبار مربوط به غيبت امام عصر(عج) ذكر شده است، و نيز مرحوم طبرسى تصريح مى كند كه محدثين شيعه در زمان امام باقر و امام صادق(عليه السلام) اخبار غيبت را در مؤلفات خويش ذكر كرده اند.

و نيز گروهى از دانشمندان شيعه و سنى در مورد حضرت مهدى منتظر (عليه السلام)مستقلاً كتاب نوشته اند كه برخى از اين كتابها پيش از تولد امام عصر(عج) تدوين شده است; «رواجنى» متوفاى 250 هجرى قمرى از علماى اهل تسنن است كه كتاب «اخبارالمهدى» را پيش از تولد امام زمان (عليه السلام) نوشته است، و نيز برخى از اصحاب ائمه عليهم السلام مانند «انماطى» و «محمد بن الحسن بن جمهور» پيش از تولد و غيبت امام زمان (عليه السلام) درباره آن حضرت و غيبت او كتاب نوشته اند.

احاديث و اخبار مربوط به آن حضرت آنقدر زياد است كه كمتر موضوعى از مسائل اسلامى به اين پايه مى رسد، و قطعيت اين احاديث از نظر شيعه و سنى مسلم است و علاوه بر علماى شيعه گروهى از علماى اهل تسنن نيز به تواتر و قطعى بودن آنها تصريح كرده اند;از آن جمله «سجزى» صاحب كتاب« مناقب الشافعى» متوفاى سال 363 هجرى قمرى ميگويد اخبارمربوط به حضرت مهدى(ع) كه از رسول گرامى نقل شده به حد تواتر رسيده است

مؤلف كتاب «امام مهدى» (ع) مى نويسد: «اگر اخبار رسيده از طريق شيعه و سنى شماره گردد، رويهمرفته در باره امام مهدى (عليه السلام)به بيش از شش هزار روايت بر مى خوريم كه مسلماً شماره بزرگى است و حتى درمورد بسيارى از مسائل بديهى اسلام كه مسلمانان در آنها ترديدى ندارند و مورد پذيرش هستند به اين مقدار روايت وارد نشده است.

بر اين اساس، مسلمين از همان اول تاريخ اسلام با وعده قيام «مهدى موعود» آشنا بودند و بويژه شيعيان و پرورش يافتگان مكتب اهل بيت بر اين حقيقت، اعتقادى استوار داشتند و در تمام مدت زندگانى امامان عليهم السلام تولد او را انتظار مى بردند.

در احاديث وارد شده در مورد حضرت مهدى (عليه السلام) تصريح شده است كه آن گرامى از بنى هاشم و اولاد فاطمه و سلاله سيد الشهداء امام حسين است، و نام پدرش «حسن» و خودش همنام و هم كنيه پيامبر صلى الله عليه و آله مى باشد، پنهان متولد مى شود و پنهان زندگى مى كند و دو غيبت دارد كه يكى كوتاهتر و ديگرى طولانى است و تا هنگامى كه خدا بخواهد پنهان مى ماند و سرانجام بفرمان خدا ظهور و قيام خواهد كرد، و دين اسلام را بر سراسر جهان حكمفرما خواهد ساخت و جهان را پس از ظلم و جور فراگير از عدل و داد پر مى سازد.

در اين روايات حتى خصوصيات شخصى و جسمى امام دوازدهم و ديگر مطالب مربوط به او بيان شده و ما براى نمونه چند حديث را ذكر مى كنيم.

نمونه اى از احاديث سنيان:

 1ـ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در بيان حتميت ظهور حضرت مهدى (عليه السلام) فرمودند: اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نماند، خدا مردى از ما را مى فرستد كه دنيا را پر از عدل و داد نمايد، همانطور كه پر از ظلم و جور شده باشد.

2ـ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: قيامت بر پا نمى شود تا آنكه مردى از اهل بيت من امور را در دست گيرد كه اسم او اسم من است.

3ـ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمودند: همانا على بعد از من امام امت من است و قائم منتظر (از اولاد اوست كه) وقتى ظاهر شود زمين را پر از عدل و داد مى سازد همچنانكه از ظلم و جور پر شده باشد، آنانكه در غيبت او ثابت قدم بمانند از اكسير ناياب ترند.

«جابر» بر خاست وعرض كرد:اى رسول خدا، آيا براى فرزند شما قائم، غيبتى هست؟

فرمود: آرى سوگند به پروردگارم، مؤمنان امتحان و خالص و كفار هلاك مى شوند، اى جابر اين امر از امور الهى و سرى از اسرار خداست كه بر بندگانش پنهان داشته، از شك در آن بپرهيز چون شك در امر خداى عزيز و جليل كفر است.

4ـ «امّ سلمه» مى گويد رسول گرامى اسلام از مهدى (موعود) ياد مى كرد و مى فرمود: آرى او حق است و او از بنى فاطمه خواهد بود.

5ـ «سلمان فارسى» مى گويد خدمت رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله رسيدم، حسين بن على را روى زانوى خود نشانده بود و چشمها و لبهاى او را مى بوسيد و مى فرمود: تو سيد، پسر سيد، برادر سيدى، تو امام پسر امام، برادر امامى، توحجت خدا، پسر حجت خدا، برادر حجت خدائى، و تو پدر نه حجت خدايى كه نهم آنان قائم ايشان است.

6ـ امام رضا عليه السلام فرمود: خلف صلاح فرزند حسن بن على عسكرى، صاحب الزمان و همان مهدى موعود است.

7ـ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: شما را به مهدى بشارت مى دهم، او در امت من مبعوث مى شود در حاليكه امت در اختلاف و لغزشهاست، پس زمين را پر از عدل و داد نمايد همانطور كه پر از ظلم و جور شده باشد، اهل آسمان و اهل زمين از او راضى و خشنود مى شوند...

8ـ امام رضا عليه السلام فرمود:كسى كه پارسائى ندارد دين ندارد، همانا گرامى ترين شما نزد خدا كسى است كه به تقوى آراسته تر است. بعد فرمود: چهارمين فرزند از نسل من پسر بانوى كنيزان است كه خدا زمين را بوسيله او از هر ظلم و جورى پاك مى سازد، و او همان است كه مردم در تولدش شك مى كنند، و او صاحب غيبت است، وقتى خروج كند زمين به نور خدا روشن مى شود و ميزان عدل ميان مردم نصب مى گردد كه هيچكس به كسى ستم نمى كند....

9ـ اميرمؤمنان على (عليه السلام) فرمودند:خدا گروهى را مى آورد كه خدا را دوست دارند و خداوند نيز آنان را دوست دارد، و به سلطنت الهى مى رسد كسى كه ميان آنان غريب (و مستور) است، او همان مهدى موعود است...زمين را پر از عدل و داد مى سازد بدون آنكه براى او مشكلى پيش آيد، در كودكى از مادر و پدرش دور مى گردد...و بلاد مسلمانان را با امان فتح مى كند، زمان براى او آماده و صاف مى شود، كلام او مسموع خواهد بود و پير و جوان از او اطاعت مى كنند و زمين را پر از عدل و داد مى سازد چنانك از ظلم و جور پر شده باشد، در اين هنگام است كه امامت او به حد كمال مى رسد و خلافت او مستقر مى گردد، و خدا كسانى را كه در قبرها هستد مبعوث ميگرداند، آنان صبح مى كنند درحاليكه در قبرهاى خويش نيستد، و زمين به وجود مهدى آباد و خرم شده نهرها جارى مى گردد و فتنه ها و آشوبها و غارتها از بين مى رود و خير و بركات فزونى مى يابد، و نيازى به آنچه در مورد بعد آن بگويم ندارم، و از من بر دنياى آنروز سلام باد.

مسأله غيبت :

اصول اساسى اسلام و احكام سياسى و اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى و تعليمات ديگر آن در طول رسالت پيامبر اسلام و طى مدتى كه امامان معصوم (عليه السلام)(تا سال 260 هجرى) در جامعه حضور داشتند، تبيين گرديدو به مرحله تدوين رسيد. در اين مدت گر چه فشار طاغوتيان و مخالفان شديد بود اما امامان معصوم(ع) از فرصتهاى استفاده كرده مسائل اسلام را در ابعاد گوناگون آن تبيين نمودند، احكام مختلف اسلامى چنان بخوبى بيان  شده كه قدرت و توانائى طرح همه جانبه و تشكيل يك حكومت بزرگ جهانى را داراست و در اين زمينه ترديدى نيست.

از سوى ديگر نمونه عالى حكومت توسط پيامبر عزيز اسلام صلى الله عليه و آله و امير المؤمنان على عليه السلام پياده شده تا جلوه هاى آنرا بشر ببيند و ازغير آن روى برتابد بنابراين تا عصر حضرت مهدى (عليه السلام) زمينه حكومت واحد جهانى از سوى خدا كاملاً آماده شده بود; قانون و احكام اسلام مدون و نمونه عملى عدالت اسلام نيز نمايان بود، اما از سوى مردم جهان براى تحقق اين حكومت الهى آمادگى وجود نداشت، اگر مردم جهان آماده پذيرش اين حكومت بودند امام غايب نمى شد و به اجراى قانون الهى مى پرداخت و حكومت عدل اسلامى را در سراسر جهان برقرار مى فرمود، پس ممكن است به اين جهت غيبت فرموده و به همين جهت غيبت صغرى به غيبت كبرى كشيده شده و ادامه يافته باشد، و امام عصر ارواحنا فداه وقتى ظاهر گردد كه مردم زمان همچون گذشتگان خوداز حكومت او روى برنتابند، واز هر جهت آماده و پذيراى حكومت او باشند.

مرحوم «خواجه نصيرالدين طوسى» مى نويسد: «غيبت حضرت مهدى(ع)نه از خداى سبحان است و نه از آن حضرت، پس از مكلفين و مردم است، و آن غلبه خوف و تمكين نداشتن مردم از امام است، موقعيكه سبب غيبت زايل گردد ظهور واقع مى شود».

البته غيبت بر اساس حكمت الهى صورت گرفت و ما به همه اسرار آن واقف نيستيم ولى ممكن است رمز اساسى غيبت همين نكته باشد.

سر پيچى و طغيان جوامع در طول امامت يازده معصوم به تجربه رسيد، و تخلف و حمايت نكردن مردم از آنان در اين مدت كاملاً روشن شد و جاى هيچ ابهامى باقى نماند كه مردم نمى خواهند زير بار حكومت عدل اسلامى بروند; در چنين وضعيتى، غيبت يك مسأله طبيعى است و ظهور و حضور او در جامعه محتاج سؤال است، و بايد گفت بااين وضع چرا امام در جامعه ظاهر باشد، امام غايب خواهد بود و به وظايف خويش پنهانى عمل مى كند تا زمينه ظهورش فراهم آيد، آنگاه ظاهر مى شودو خيل مشتاقان را به زيارت و حمايتش موفق مى سازد;

«ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم»

اين رمز تا هنگام ظهور پنهان است و در آنوقت مردم جهان در مى يابند علت غيبت در وجود خودشان نهفته بوده و از آن غافل بوده اند و چنانچه پيشتر خود را آماده مى ساختند امام بر آنان ظاهر مى شد، اما در صدد اصلاح و آمادگى خود برنيامدند و به رژيمهاى گوناگون و فاسد دل بستند و گمان كردند رژيمهاى فاسد موجود مى توانند دردى رادوا كنند، يا سازمانها و كنفرانسهاى پر زرق و برق مى توانند كارى از پيش ببرند.

البته معنى اينكه مى گوئيم مردم موجب غيبت امام عصر(ع) شده اند آن نيست كه همه به اين گناه بزرگ آلوده اند، بلكه مراد حد نصابى است كه براى ظهور آن حضرت لازم است، بديهى است كه بسيارى از شايستگان هميشه آماده ظهور بوده و هستند اما جامعه در حد نصاب خود اين آمادگى را ندارد، و اجتماعى كه آمادگى نداشته باشد طبعاً با حكومت او مصادم و معارض خواهد بود، و لذا غيبت ادامه مى يابد، و خداوند بوسيله غيبت، امام زمان (عليه السلام) را از قتل حفظ كرده است زيرا اگر پيش از موعد ظاهر شود او را خواهند كشت و به انجام ماموريت الهى خود موفق نمى گردد و به هدف اجتماعى ظهور خويش نائل نمى شود.

مرحوم كلينى در كتاب «كافى» و شيخ طوسى در كتاب «غيبت» از «زراره» نقل كرده اند كه گفت: خدمت امام صادق (عليه السلام) رسيدم و از آن گرامى  شنيدم كه فرمود براى قائم (عليه السلام) پيش از قيام، غيبتى است.

عرض كردم: چرا؟

امام(ع) به شكم خويش اشاره فرمود(كنايه از آنكه از كشته شدن بيم دارد)

امام قائم (عليه السلام) هيچ رژيمى و حكومتى را حتى از حاكمى و سلطانى نيست و تحت حكومت و سلطنت هيچ ستمگرى در نيامده و در نخواهد آمد; وقتى ظهور فرمايد بيعتى با كسى ندارد« يقومُ القائمُ و ليسَ لاحد فى عنقه عهدٌ و لا عقدٌ و لا بيعةٌ» چرا كه بايد مطابق واقع عمل كند و دين خدا را بطور كامل و بى هيچ پرده پوشى و بيم  و ملاحظه اى اجرا و در جامعه مستقر سازد، بنابرالين جاى عهد و ميثاق با كسى و مماشات و مراعات نسبت به كسى باقى نمى ماند.

چنين است كه با سابقه اى كاملاً روشن و بدون آنكه هيچ تعهدى نسبت به كسى برعهده او باشد ظهور مى فرمايد و طومار همه حكومتهاى فاسد را در هم مى پيچد و اسلام را بر سراسر گيتى حكمفرما مى سازد.

غيبت صغرى  و كبرى

پس از شهادت امام يازدهم (عليه السلام) از سال 260 قمرى تا سال 329 يعنى حدود 69 سال دوره «غيبت صغرى» بود، و از آن پس تاكنون و تا آنگاه كه امام قائم (عليه السلام) ظهور فرمايد دوره «غيبت كبرى» است.

در غيبت صغرى، رابطه مردم با امام(ع)بكلى قطع نشد اما محدود بود، و هر فردى از شيعه مى توانست بوسيله «نواب خاص» كه از بزرگان شيعه بودند مشكلات و مسائل خود را بعرض امام برساند و توسط آنان پاسخ دريافت دارد و احياناً به حضور امام شرفياب شود. اين دوره را مى تواند دوران آمادگى براى غيبت كبرى دانست كه در آن ارتباط قطع شد و مردم موظف شدند در امور خود به نواب عام يعنى فقهاء و آگاهان به احكام شرع مراجعه كنند.

اگر غيبت كبرى، يكباره و ناگهان رخ مى داد ممكن بود موجب انحراف افكار شود و ذهنها آماده پذيرش آن نباشد، اما به تدريج و در طول مدت غيبت صغرى، ذهنها آماده شد و بعد غيبت كامل آغاز گرديد. و نيز ارتباط با امام توسط نواب خاص در دوران غيبت صغرى، و همچنين شرفيابى برخى از شيعيان به خدمت امام قائم(عج) در آن دوره، مسأله ولادت و حيات آن گرامى را بيشتر تثبيت كرد، و اگر غيبت كبرى بدون اين مقدمات شروع مى شد شايد اين مسائل تا اين حد روشن نمى بود و ممكن بود براى برخى ايجاد ترديد و اشكال نمايد; خداى متعال به حكمت خويش، غيبت امام زمان(عج) را ـ همانطور كه از پيش پيامبر و ائمه (ع) خبرداده بودند ـ بدوگونه قرار داد، غيبتى خفيفتر طى مدتى كوتاهتر جهت آمادگى براى غيبت كامل، كه آن (غيبت صغرى) است، و پس از آن غيبت بزرگ و طولانى كه آن «غيبت كبرى» است; تا بدين ترتيب پيروان اهل بيت (عليه السلام)بر ايمان و پيروى خويش استوار و ثابت قدم بمانند و اعتقاد قلبى خود را نسبت به امام خويش از دست ندهند و در انتطار او و فرج الهى بسر برند و در مدت غيبت به دين الهى تمسك جويند و خودسازى كنند وبه وظايف مذهبى خود عمل نمايند تا فرمان الهى در مورد ظهور و قيام امام عصر(عج) در رسد و به سعادت و نجات كامل نائل آيند.

نواب اربعه

در زمان غيبت صغرى، چهارتن از بزرگان شيعه وكيل و سفير نايب خاص امام زمان (عليه السلام) بودند كه خدمت آن حضرت مى رسيدند و وكالتشان به خصوص مورد تأييد بود، و پاسخهاى امام در حاشيه نامه هاى سؤالى، توسط آنان بدست مردم مى رسيد.

البته غير از اين چهار نفر، وكلاى ديگرى هم از طرف امام (عليه السلام) در بلاد مختلف بودند كه يا بوسيله همين چهار نفر امور مردم را بعرض امام زمان (عليه السلام) مى رساندند و از سوى امام در مورد آنان توقيعهايى صادر شده بود، و يا به گفته مرحوم آيت الله سيد محسن امين، سفارت اين چهار نفر سفارت مطلق و عام بوده ولى ديگران در موارد خاصى سفارت داشتند، از قبيل «ابوالحسين محمد بن جعفر اسدى» و «احمد بن اسحاق اشعرى» و «ابراهيم بن محمد همدانى» و «احمد بن حمزة بن اليسع»

نواب اربعه به ترتيب عبارتند از:

1ـ جناب ابو عمرو عثمان بن سعيد عمرى (به فتح عين و سكون ميم)

2ـ جناب ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد عمرى.

3ـ جناب ابوالقاسم حسين بن روح نو بختى.

4ـ جناب ابوالحسن على بن محمد سمرى (بفتح سين و ميم).

بهر صورت با پايان گرفتن دوران «غيبت صغرى» دوران «غيبت كبرى» آغاز شد و هنوز ادامه دارد; در زمان غيبت صغرى مردمى مى توانستند پاسخ مسائل خود رااز امام توسط نواب خاص دريافت دارند، ولى در اين زمان اين كار ممكن نيست، و مردم بايد مسائل خود را به نواب عام آن بزرگوار عرضه كنند و پاسخ مسائل رااز آنان بگيرند، زيرا نظر آنان به حكم تخصصى كه دارند و نيز به حكم رواياتى كه وارد شده حجت است; «مرحوم كشى» مى نويسد توقيعى از ناحيه امام(ع) صادر شد كه در آن فرموده اند: عذر و بهانه اى براى هيچيك از دوستان ما در تشكيك نسبت به آنچه ثقات ما از ما نقل مى كنند نيست، دانستند كه ما سر خود را به آنها واگذار كرديم و به آنان داديم.

و نيز «شيخ طوسى» و «مرحوم شيخ صدوق» و «شيخ طبرسى» از اسحاق بن عمار نقل كرده اند كه گفت: مولاى ما حضرت مهدى (عليه السلام) (در مورد وظيفه شيعه در زمان غيبت) فرموده است: «و اما الحوادثُ الواقعةُ فارجعوا فيها الى رواة حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجةُ الله عليكم»

در حوادث و پيشامدهايى كه واقع مى شود به روايت كنندگان حديث ما رجوع كنيد كه آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر آنان مى باشم.

مرحوم طبرسى نيز در كتاب «احتياج» از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده است كه ضمن حديثى فرموده اند: «و اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفاً لهواه مطيعاً لامر مولاه فللعوام ان يقلدوهُ» هر يك از فقهاء كه مراقب نفسش و نگهبان دينش، و مخالف هوى و هوسش، و مطيع فرمان مولايش (يعنى ائمه (عليه السلام)) باشد بر عوام لازم است كه از او تقليد كنند.

بدين ترتيب امور مسلمين در زمان غيبت كبرى به دست ولى فقيه قرار گر