تاسوعا و عاشورای
حسینی
تسلیت باد
دوستان عزیز با توجه به عدم تایید دست خط از طرف مراجع عظام اقدام به
خذف آن نمودیم
ساقي امشب باده از بالا بريز
مثنوی شيعه از مرحوم آقاسی
شرايط رهبرى
دو شرط اساسى
شرايطى كه براى زمامدار ضرورى است مستقيماً ناشى از طبيعت طرز حكومت اسلامى است. پس از شرايط عامه مثل عقل و تدبير، دو شرط اساسى وجود دارد كه عبارتند از:
1- علم به قانون
2- عدالت
چنانكه پس از رسول اكرم «صلى الله عليه وآله» وقتى در آن كسى كه بايد عهدهدار خلافت شود، اختلاف پيدا شد باز در اينكه مسئول امر خلافت بايد فاضل باشد، هيچ گونه اختلاف نظرى ميان مسلمانان بروز نكرد. اختلاف فقط در دو موضوع بود.
1- چون حكومت اسلام حكومت قانون است، براى زمامدار علم به قوانين لازم مىباشد، چنانكه در روايات آمده است. نه فقط براى زمامدار بلكه براى همه افراد، هر شغل يا وظيفه و مقامى داشته باشند چنين علمى ضرورت دارد. منتهى حاكم بايد افضليت علمى داشته باشد. ائمه ما براى امامت خودشان به همين مطلب استدلال كردند كه امام بايد فضل بر ديگران داشته باشد. اشكالاتى هم كه علماى شيعه بر ديگران نمودهاند در همين بوده كه فلان حكم را از خليفه پرسيدند نتوانست جواب بگويد، پس لايق خلافت و امامت نيست. فلان كار را بر خلاف احكام اسلام انجام داد، پس لايق امامت نيست .... (1)
قانوندانى و عدالت از نظر مسلمانان، شرط و ركن اساسى است. چيزهاى ديگر در آن دخالت و ضرورت ندارد. مثلاً علم به چگونگى ملائكه، علم به اينكه صانع تبارك و تعالى داراى چه اوصافى است، هيچ يك در موضوع امامت دخالت ندارد. چنانكه اگر كسى همه علوم طبيعى را بداند و تمام قواى طبيعت را كشف كند يا موسيقى را خوب بلد باشد، شايستگى خلافت را پيدا نمىكند و نه به اين وسيله بر كسانى كه قانون اسلام را مىدانند و عادلند، نسبت به تصدى حكومت، اولويت پيدا مىكند.
آنچه مربوط به خلافت است و در زمان رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» و ائمه ما «عليهم السلام» درباره آن صحبت و بحث شده و بين مسلمانان هم مسلّم بوده اين است كه حاكم و خليفه اولاً بايد احكام اسلام را بداند يعنى قانوندان باشد و ثانياً عدالت داشته، از كمال اعتقادى و اخلاقى برخوردار باشد. عقل همين اقتضا را دارد. زيرا حكومت اسلامى حكومت قانون است، نه خودسرى و نه حكومت اشخاص بر مردم.
اگر زمامدار مطالب قانونى را نداند، لايق حكومت نيست. چون اگر تقليد كند، قدرت حكومت شكسته مىشود و اگر نكند، نمىتواند حاكم و مجرى قانون اسلام باشد. و اين مسلّم است كه «الفقهاء حكام على السلاطين»(2)، سلاطين اگر تابع اسلام باشند بايد به تبعيت فقها درآيند و قوانين و احكام را از فقها بپرسند و اجرا كنند. در اين صورت حكام حقيقى همان فقها هستند، پس بايستى حاكميت رسماً به فقها تعلق بگيرد، نه به كسانى كه به علت جهل به قانون مجبورند از فقها تبعيت كنند.
2- زمامدار بايستى از كمال اعتقادى و اخلاقى برخوردار و عادل باشد و دامنش به معاصى آلوده نباشد. كسى كه مىخواهد حدود جارى كند، يعنى قانون جزاى اسلام را به مورد اجرا گذارد، متصدى بيت المال و خرج و دخل مملكت شود، و خداوند اختيار اداره بندگانش را به او بدهد بايد معصيت كار نباشد و «لا ينالُ عَهدى الظالمين»(3) خداوند تبارک و تعالى به جائر چنين اختيارى نمىدهد.
زمامدار اگر عادل نباشد در دادن حقوق مسلمين، اخذ مالياتها و صرف صحيح آن و اجراى قانون جزا، عادلانه رفتار نخواهد كرد و ممكن است اعوان و انصار و نزديكان خود را بر جامعه تحميل نمايد و بيت المال مسلمين را صرف اغراض شخصى و هوسرانى خويش كند. (4)
شرط مرجعيت لازم نيست.
من از ابتدا معتقد بودم و اصرار داشتم كه شرط مرجعيت لازم نيست. مجتهد عادل مورد تأييد خبرگان محترم سراسر كشور كفايت مىكند. اگر مردم به خبرگان رأى دادند تا مجتهد عادلى را براى رهبرى حكومتشان تعيين كنند. وقتى آنها هم فردى را تعيين كردند تا رهبرى را به عهده بگيرد، رهبرى او مورد قبول مردم است. در اين صورت او ولى منتخب مردم مىشود و حكمش نافذ است. (5)
الگوى رهبرى
رهبر در محكمه
در صدر اسلام در دو زمان، دو بار حکومت اصيل اسلام محقق شد، يک زمان رسولالله «صلى الله عليه وآله وسلّم» و ديگر وقتى که در کوفه على بن ابىطالب سلامالله عليه حکومت مىکرد. در اين دو مورد بود که ارزشهاى معنوى حکومت مىکرد. يعنى يک حکومت عدل برقرار و حاکم ذرهاى از قانون تخلف نمىکرد. حکومت در اين دو زمان حکومت قانون بوده است و شايد ديگر هيچ وقت حاکميت قانون را بدانگونه سراغ نداشته باشيم، حکومتى که ولىّ امرش ـ که حالا به سلطان يا رئيس جمهور تعبير مىکنند ـ در مقابل قانون با پايينترين فردى که در آنجا زندگى مىکند على السواء باشد. در حکومت صدر اسلام اين معنى بوده است. حتى قضيهاى از حضرت امير در تاريخ است: در وقتى که حضرت امير سلامالله عليه حاکم وقت و حکومتش از حجاز تا مصر و تا ايران و جاهاى بسيارى ديگر بسط داشت، قضات هم از طرف خودش تعيين مىشد، در يک قضيهاى که ادعايى بود بين حضرت امير و يک نفر يمنى که آن هم از اتباع همان مملکت بود قاضى حضرت امير را خواست. در صورتى که قاضى دست نشانده خود او بود، و حضرت امير بر قاضى وارد شد و قاضى خواست به او احترام بگذارد، امام فرمود که در قضا به يک فرد احترام نکنيد، بايد من و او علىالسواء باشيم. و بعد هم که قاضى بر ضد حضرت امير حکم کرد، با روى گشاده قبول کرد.
اين حکومتى است که در مقابل قانون همگى علىالسواء حاضرند، براى اينکه قانون اسلام قانون الهى است و همه در مقابل خداى تبارک و تعالى حاضرند، چه حاکم، چه محکوم، چه پيغمبر و چه امام و چه ساير مردم. (6)
رهبر بين مردم
حاکم اسلام مثل حاکمهاى ديگر از قبيل سلاطين يا رؤساى جمهورى نيست. حاکم اسلام، حاکمى است که در بين مردم، در همان مسجد کوچک مدينه مىآمد و به حرفهاى مردم گوش مىکرد و آنهايى که مقدرات مملکت دستشان بود، مثل ساير طبقات مردم در مسجد اجتماع مىکردند و اجتماعشان به صورتى بود که کسى که از خارج مىآمد نمىفهميد که کى رئيس مملکت است و کى صاحب منصب است و چه کسانى مردم عادى هستند. لباس، همان لباس مردم، معاشرت، همان معاشرت مردم و براى اجراى عدالت طورى بود که اگر چنانچه يک نفر از پايينترين افراد ملت، بر شخص اول مملکت ادعايى داشت و پيش قاضى مىرفت، قاضى شخص اول مملکت را احضار مىکرد و او هم حاضر مىشد. (7)
ولايت فقيه ضد ديکتاتورى
در اسلام قانون حكومت مىكند. پيغمبر اكرم هم تابع قانون بود، تابع قانون الهى، نمىتوانست تخلف بكند. خداى تبارک و تعالى مىفرمايد كه اگر چنانچه يك چيزى بر خلاف آن چيزى كه من مىگويم تو بگويى من تو را اخذ مىكنم و «وتينت» را قطع مىكنم،(8) اگر پيغمبر يك شخص ديكتاتور بود و يك شخصى بود كه از او مىترسيدند كه مبادا يك وقت همه قدرتها كه دست او آمد ديكتاتورى بكند، اگر او شخص ديكتاتور بود، آن وقت فقيه هم مىتواند باشد. (9)
فقيه، مستبد نمىشود، فقيهى كه اين اوصاف را دارد عادل است، عدالتى كه غير از عدالت اجتماعى، عدالتى كه يك كلمه دروغ او را از عدالت مىاندازد، يك نگاه به نامحرم او را از عدالت مىاندازد، يك همچو آدمى نمىتواند خلاف بكند، خلاف نمىكند. (10)
اختيارات رهبرى و حکومت
اگر فرد لايقى كه داراى اين دو خصلت باشد، بپا خاست و تشكيل حكومت داد، همان ولايتى را كه حضرت رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» در امر اداره جامعه داشت، دارا مىباشد و بر همه مردم لازم است كه از او اطاعت كنند.
اين توهّم كه اختيارات حكومتى رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» بيشتر از حضرت امير «عليه السلام» بود، يا اختيارات حكومتى حضرت امير «عليه السلام» بيش از فقيه است، باطل و غلط است. البته فضائل حضرت رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» بيش از همه عالم است و بعد از ايشان فضائل حضرت امير - عليه السلام - از همه بيشتر است; لكن زيادى فضائل معنوى، اختيارات حكومتى را افزايش نمىدهد. همان اختيارات و ولايتى كه حضرت رسول و ديگر ائمه «صلوات الله عليهم» در تدارك بسيج و سپاه، تعيين ولات و استانداران، گرفتن ماليات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختيارات را براى حكومت فعلى قرار داده است، منتهى شخص معينى نيست، روىِ عنوانِ «عالمِ عادل» است.
وقتى مىگوييم ولايتى را كه رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» و ائمه «عليهم السلام» داشتند، بعد از غيبت، فقيه عادل دارد، براى هيچ كس اين توهم نبايد پيدا شود كه مقام فقها همان مقام ائمه ـ عليهم السلام ـ و رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» است. زيرا اينجا صحبت از مقام نيست، بلكه صحبت از وظيفه است. ولايت يعنى حكومت و اداره كشور و اجراى قوانين شرع مقدس، يك وظيفه سنگين و مهم است نه اينكه براى كسى شان و مقام غير عادى به وجود بياورد و او را از حد انسان عادى بالاتر ببرد. به عبارت ديگر ولايت مورد بحث، يعنى حكومت و اجرا و اداره، بر خلاف تصورى كه خيلى افراد دارند امتياز نيست، بلكه وظيفهاى خطير است.
يكى از امورى كه فقيه متصدى ولايت آن است، اجراى حدود (يعنى قانون جزاى اسلام) است. آيا در اجراى حدود بين رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» و امام و فقيه امتيازى است؟ يا چون رتبه فقيه پائينتر است، بايد كمتر بزند؟ حد زانى كه صد تازيانه است اگر رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» جارى كند 150 تازيانه مىزند و حضرت امير المؤمنين «عليه السلام» 100 تازيانه و فقيه 50 تازيانه؟ يا اينكه حاكم، متصدى قوه اجرائيه است و بايد حد خدا را جارى كند، چه رسول الله «صلى الله عليه وآله وسلّم» باشد و چه حضرت امير المؤمنين «عليه السلام» ، يا نماينده و قاضى آن حضرت در بصره و كوفه، يا فقيه عصر.
ديگر از شؤون رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» و حضرت امير «عليه السلام» اخذ ماليات، خمس، زكات، جزيه و خراج اراضى خراجيه است. آيا رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» اگر زكات بگيرد، چقدر مىگيرد؟ از يك جا، ده يك و از يك جا، بيست يك؟
حضرت امير المؤمنين «عليه السلام» خليفه شدند، چه مىكنند؟ جناب عالى فقيه عصر و نافذ الكلمه شديد، چطور؟ آيا در اين امور، ولايت رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» با حضرت امير المؤمنين «عليه السلام» و فقيه، فرق دارد؟ خداوند متعال رسول اكرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» را «ولى» همه مسلمانان قرار داده و تا وقتى آن حضرت باشند، حتى بر حضرت امير «عليه السلام» ولايت دارند. پس از آن حضرت، امام بر همه مسلمانان حتى بر امام بعد از خود ولايت دارد، يعنى اوامر حكومتى او درباره همه نافذ و جارى است و مىتواند والى نصب و عزل كند.
همانطور که پيغمبر اکرم «صلى الله عليه وآله وسلّم» مأمور اجراى احکام و برقرارى نظامات اسلام بود و خداوند او را رئيس و حاکم مسلمين قرار داده و اطاعتش را واجب شمرده است فقهاى عادل هم بايستى رئيس و حاکم باشند و اجراى احکام کنند و نظام اجتماعى اسلام را مستقر گردانند. (11)
حکومت از احکام اوليه و مقدم بر احکام فرعيه است
اگر اختيارات حكومت در چارچوب احكام فرعيه الهيه است، بايد عرض حكومت الهيه و ولايت مطلقه مفوّضه به نبى اسلام ـ صلى الله عليه و آله ـ يك پديده بى معنى و محتوا باشد.
حكومت كه شعبهاى از ولايت مطلقه رسول الله «صلى الله عليه وآله وسلّم» است، يكى از احكام اوليه اسلام است و مقدم بر تمام احكام فرعيه حتى نماز و روزه و حج است. حاكم مىتواند مسجد يا منزلى را كه در مسير خيابان است خراب كند و پول منزل را به صاحبش رد كند، حاكم مىتواند مساجد را در موقع لزوم تعطيل كند و مسجدى كه ضرار باشد در صورتى كه رفع بدون تخريب نشود، خراب كند. حكومت مىتواند قراردادهاى شرعى را كه خود با مردم بسته است، در موقعى كه آن قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد يك جانبه لغو كند و مىتواند هر امرى را چه عبادى و يا غير عبادى است كه جريان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن، مادامى كه چنين است جلوگيرى كند. حكومت مىتواند از حج كه از فرايض مهم الهى است، در مواقعى كه مخالف صلاح كشور اسلامى دانست موقتاً جلوگيرى كند. (12)
ولايت و حق تحديد مالکيت
در اسلام اموال مشروع و محدود به حدودى است يكى از چيزهايى كه مترتب بر ولايت فقيه است و مع الأسف اين روشنفكرهاى ما نمىفهمند كه ولايت فقيه يعنى چه، يكىاش هم تحديد اين امور است.
مالكيت را در عين حال كه شارع مقدس محترم شمرده است، لكن ولى امر مىتواند همين مالكيت محدودى كه ببيند خلاف صلاح مسلمين و اسلام است، همين مالكيت مشروع را محدودش كند به يك حد معيّنى و با حكم فقيه از او مصادره بشود. (13)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1ـ بحارالانوار، ج25، ص116؛ نهج البلاغه، ص588، خطبه 172؛ الاحتجاج، ج1، ص229.
2ـ مستدرک الوسائل، ج17، ص321، «کتاب القضاء»، «ابواب صفات قاضى»، باب 11، حديث33.
3ـ سوره بقره/ 124.
4- ولايت فقيه – ص61ـ 58
5- صحيفه نور جلد 21- ص 129 – تاريخ 9/2/68
6- صحيفه نور جلد 10ـ ص169ـ168 ـ تاريخ:17/8/58
7- صحيفه نور جلد 3ـ ص84ـ تاريخ: 18/8/57
8- اشاره به آيات مبارکه 44- 46 سوره الحاقة است که مىفرمايد: وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ * لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ .«و اگر (محمد) به ما به دروغ سخنانى را مىبست، قطعاً ما او را به قهر مىگرفتيم و شاهرگش را قطع مىکرديم.»
9- صحيفه نور جلد 10- ص 29 – تاريخ: 30/8/58
10- صحيفه نور جلد 11ـ ص 133 ـ تاريخ: 7/10/58
11- ولايت فقيه ـ ص 93-92
12- صحيفه نور ج 20- ص 170- تاريخ: 16/10/66
13- صحيفه نور جلد 10 – ص 138 – تاريخ 14/8/58
بهار بي تو دل آزار ميشود، برگرد
نهال عاطفه بيمار ميشود، برگرد
صداي ني لبك عشق، بي تو ميميرد
نسيم ، بي تو گرفتار ميشود، برگرد
درخت سرو، گل ياس ، شاخه نرگس
قسم به لاله ، كه گل خار ميشود، برگرد
تو آسماني و هر روز دختر خورشيد
به شوق روي تو، بيدار مي شود، برگرد
غروب آمد و در كوچههاي دل تنگي
دوباره حال دلم زار ميشود، برگرد
به اشتياق تو، چشم هميشه منتظرم
پر از حلاوت ديدار ميشود، برگرد
منبع هیات عاشقان ولایت
|
|
|
|
اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يا داعي اللهِ ورَبّانِيَّ آياتِهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يابابَ اللهِ وَدَيّانَ دينِهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يا خَليفَةَ اللهِ وَناصِرَ حَقِّهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ ياحُجّةَ اللهِ وَدَليلَ ارادَتِهِ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ ياتالي كِتابَ اللهِ وتَرجُمانَهُ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ في آناءِ لَيلِكَ وَاَطرافِ نَهارِكَ اَلْسَّلامُ عَلَيْكَ يا بَقِيَّةَ اللهِ في اَرْضِهِ . |
نامش: پيشوايان معصوم عليهم السلام، پيروان خويش را از ذكر نام امام قائم(ع) نهى كرده و همين قدر فروده اند كه او همنام پيامبر(ص) و كنيه پيامبر(ص) است، و جايز و روانيست نام اصلى او را آشكار بر زبان آورند تا هنگامى كه ظهور فرمايد.
لقبش: مشهورترين القاب آن گرامى«مهدى»،«قائم»،حجت»و«بقية الله»است.
پدرش:پيشواى يازدهم حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام.
مادرش: بانوى گرامى«نرجس»نواده قيصر روم.
تاريخ تولد: جمعه نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى.
محل تولد: شهر سامراء از شهرهاى عراق.
عمر شريفش: تا كنون كه سال 1421 قمرى است حدود يكهزار و يكصد و شصت و هفت سال از عمر شريفش ميگذرد و تا هر وقت خداى متعال بخواهد ادامه خواهد داشت، و روزى بفرمان خدا ظهور مى فرمايد و جهان را پر از عدل و داد مى سازد.
دوازدهمين پيشواى آسمانى اسلام حضرت حجة بن الحسن المهدى صلوات الله عليه و على آبائه، در اوان سپيده دم جمعه نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى، مطابق 868 ميلادى در شهر« سامّراء» در خانه امام يازدهم عليه لسلام چشم به جهان گشود.
پدر گرامى او پيشواى يازدهم حضرت امام حسن عسكرى(ع) است، و مادرش بانوى بزرگور «نرجس» كه «سوسن» و «صيقل» نيز ناميده شده و دختر «يوشعا» پسر قيصر روم، و از نسل «شمعون» يكى از حواريين مسيح(ع) است. نرجس چنان با فضيلت بود كه«حكيمه» خواهر امام هادى عليه السلام كه خود از بزرگان بانوان خاندان امامت است او را سيّده خود و سيّده خانواده خود، و خود را خدمتگزار او خطاب كرد.
هنگامى كه «نرجس» در روم بود خوابهاى شگفت انگيزى ديد; يكبار در خواب پيامبر عزيز اسلام صلّى الله عليه و آله و عيساى مسيح(ع) را ديد كه و را به عقد ازدواج امام حسن عسكرى(ع) درآوردند، و در خواب ديگرى شگفتيهاى ديگرى ديد و به دعوت حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام مسلمان شد، اما اسلام خود را از خانواده و اطرافيان خويش پنهان مى داشت، تا آنگاه كه ميان مسلمانان و روميان جنگ در گرفت و قيصر خود به همراه لشكر روانه جبهه هاى جنگ شد. «نرجس» در خواب فرمان يافت كه بطور ناشناس همراه كنيزان و خدمتكاران به دنبال سپاهى كه به مرز مى روند بروند، و او چنين كرد و در مرز برخى از جلوداران سپاه مسلمانان آنان را اسير ساختند، و بى آنكه بدانند او از خانواده قيصر است او را همراه ساير اسيران به بغداد بردند.
اين واقعه در اواخر دوران امام امام دهم حضرت هادى عليه السلام روى داد، و كارگزار امام (ع) نامه اى را كه امام به زبان رومى نوشته بود به فرمان آن گرامى در بغداد به «نرجس» رساند و او را از برده فروش خريدارى كرد و به سامراء نزد امام هادى برد، امام آنچه نرجس در خوابهاى خود ديده بود به او يادآورى كرد، و بشارت داد كه او همسر امام يازدهم و مادر فرزندى است كه بر سراسر جهان مستولى مى شود، و زمين را از عدل و داد پر مى سازد. آنگاه امام هادى عليه السلام «نرجس» را به خواهر خود «حكيمه» كه از بانوان بزرگوار خاندان امامت بود سپرد تا آداب اسلامى و احكام را به او بياموزد. و مدتى بعد «نرجس» بهمسرى امام حسن عسكرى عليه السلام در آمد.
«حكيمه» هر گاه خدمت امام عسكرى(ع)مى رسيد دعا مى كرد خداوند به او فرزندى عطا فرمايد; مى گويد: يكروز كه مطابق عادت به ديدار امام عسكرى(ع) رفته بودم همان دعا را تكرار كردم، آن گرامى فرمود: فرزندى كه دعا مى كنى خدا به من عطا فرمايد امشب به دنيا مى آيد.
«نرجس» پيش آمد تا كفش مرا در آورد، و گفت: بانوى من كفشت را به من بده.
گفتم: تو سرور و بانوى منى، به خدا سوگند نمى گذارم كفش مرا در آورى، و نمى گذارم به من خدمت كنى، من بر روى چشم خويش ترا خدمت مى كنم.
امام عسكرى(عليه السلام) سخن مرا شنيد و فرمود: عمّه خدا به تو پاداش نيكو دهد.
تا غروب نزد او بودم، و كنيز را صدا زدم و گفتم لباس مرا بياور تا بروم، امام فرمود: عمّه، امشب نزدما بمان زيرا امشب مولودى كه نزد خداى متعال گرامى است به دنيا مى آيد كه خدا بوسيله او زمين را پس از مردن زنده مى گرداند.
عرض كردم: سرور من از چه كسى متولّد مى شود؟ من در نرجس اثرى از حمل نمى بينم!
فرمود: از نرجس نه غير او.
من برخاستم و نرجس را دقيقا جستجو كردم، هيچ اثرى از حاملگى در او نبود، به سوى امام بازگشتم و او رااز كار خود آگاه ساختم، امام تبسّم كرد و فرمود: سپيده دم بر تو آشكار مى شود كه او فرزندى دارد، زيرا او نيز همچون مادر موسى كليم الله است كه حمل او آشكار نبود، و كسى تا هنگام ولادت نمى دانست، زيرا فرعون در جستجوى موسى(براى آنكه چنان طفلى بوجود نيايد) شكم زنان حامله را مى دريد، و اين(طفل كه امشب متولد مى شود) مانند موسى عليه السلام است(طومار حكومت فرعونيان را در هم خواهد پيچيد) و در جستجوى اويند.
«حكيمه» مى گويد: من تا سپيده دم مراقب نرجس بودم، و او با آرامش نزد من خوابيده بود، و هيچ حركتى هم نمى كرد، تا در پايان شب و به هنگام طلوع فجر هراسان از جاى جست، من او را در آغوش گرفتم و نام خدا را بر او خواندم.
امام عليه السلام ـ از اطاق ديگر ـ صدا زد: سوره «انّا انزلنا» را بر او بخوان! و من خواندم و از نرجس حالش را جويا شدم، گفت: آنچه مولاى من به تو خبر داد آشكار شده است.
من همچنانكه امام فرمان داد بود به خواندن «انا انزلنا» ادامه دادم، در اين هنگام جنين از درون شكم بامن همصدا شد و همچنانكه من اناانزلنا مى خواندم او نيز مى خواند، و بر من سلام كرد. سخت هراسان شدم، امام عليه السلام صدا زد: از امر خداى متعال تعجب مكن، خداى متعال ما ـ ائمه ـ را در كوچكى به حكمت گويا مى سازد و در بزرگى حجت در زمين قرار مى دهد.
هنوز سخن امام به پايان نرسيده بود كه نرجس از نزد من ناپديد شد چنانكه گويى پرده يى ميان من و او آويخته اند كه او را نمى ديدم; فرياد كشيدم و به سوى امام دويدم، امام فرمود: عمّه بازگرد، او را در جاى خويش خواهى يافت.
بازگشتم، و طولى نكشيد كه حجاب ميان من و او برطرف شد ونرجس را ديدم كه چنان در نور غرق است كه چشمم را از ديدنش مى پوشاند، و پسرى را كه متولد شده بود ديدم كه در سجده است و به زانو افتاده انگشتان سبابه بلند كرده و مى گويد: «اَشهَدُ اَن لا اِلَهَ اِلا الله وَحدهُ لا شَريكَ لَهُ و اَّ نَّ جَدّى مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ وَ آلِه وَ أنّ أبى اَميرُ المُؤمنينَ...» و آنگاه بر امامت يكايك امامان تا خودش گواهى داد، و گفت: بارخدايا ميعاد مرا عملى ساز، و كارم را به سرانجام برسان، و گامم را استوار بدار، و زمين را بوسيله من از عدل و داد پر كن..».
تاريخ دوران بنى اميّه و بنى عبّاس، به ويژه از زمان امام ششم حضرت صادق عليه السلام به بعد، گواه آنست كه خلفاء نسبت به امامان معصوم بسيار حسّاس شده بودند، و هر چه زمان پيش مى رفت نفوذ آنان بيشتر و علاقه مردم به آن بزرگواران افزونتر مى شد، تا آنجا كه خلفاء عباسى حكومت خود را درمعرض خطر مى ديدند، به ويژه كه شهرت داشت مهدى موعود(ع) از نسل پيامبر و از دودمان امامان معصوم و حضرت عسكرى بوجود خواهد آمد و دنيا را از عدل و داد پر مى سازد; از اين رو امام عسكرى(ع) سخت مورد مراقبت بود و همانند پدر و جدّ و جدّ اعلاى خويش در مركز حكومت عباسى« سامرّاء» زير نظر قرار داشت، و از سوى عباسيان كوشش مى شد تا از به وجود آمدن و پرورش كودك موعود جلوگيرى شود، ولى مشيت الهى بر حتميت اين تولد قرار گرفته بود و تلاش آنان بى ثمر ماند، و خداى متعال ولادت او را همانند موسى مخفى قرار داد، در عين حال اصحاب خاص امام عسكرى(ع) بارها امام موعود را در زمان حيات پدرش ديدند، و به هنگام درگذشت حضرت عسكرى(ع) نيز امام عصر(عج) ظاهر شد و بر جنازه پدر نماز گزارد و مردم او را مشاهده كردند و پس از آن غايب گرديد.
از هنگام تولد امام قائم(ع) تا شهادت پدرش حضرت عسكرى(ع) بسيارى از بستگان و ياران ويژه امام يازدهم موفق به ديدار او شدند يا از وجود او در خانه امام آگاه گشتند; اصولاً روش امام عسكرى(ع) چنين بود كه در عين پنهان داشتن فرزند ارجمند خويش، در فرصتهاى مناسب ياران مورد اطمينان را از وجود او آگاه مى فرمود تا آنان به شيعيان برسانند و پس از او در گمراهى نمانند; براى نمونه به چند مورد اشاره مى كنيم:
1ـ «احمد بن اسحاق» كه از بزرگان شيعه و پيروان ويژه امام عسكرى(ع) است مى گويد: «خدمت امام عسكرى(ع) شرفياب شدم، و مى خواستم در مورد جانشين پس از او پرسش كنم، و آن گرامى بدون آنكه سؤال كنم فرمود: اى احمد، همانا خداى متعال از آن هنگام كه آدم را آفريد زمين را از حجت خدا خالى نگذاشته و نيز تا قيامت خالى نخواهد گذاشت، به جهت حجت خدا از اهل زمين رفع بلا مى شود و باران مى بارد و بركات زمين خارج مى گردد.
عرض كردم: اى پس رسول خدا، امام و جانشين پس از شما كسيت؟
آن حضرت با شتاب به درون خانه رفت و بازگشت در حاليكه پسرى سه ساله كه رويى همانند ماه تمام داشت بر دوش خويش حمل مى كرد و فرمود: اى احمد بن اسحاق، اگر نزد خداى متعال و حجتهاى او گرامى نبودى اى پسرم را به تو نشان نمى دادم، همانا او همنام رسول خدا و هم كنيه اوست، او كسى است كه زمين را از عدل و داد پر مى سازد همچنانكه از ظلم و جور پر شده باشد. اى احمد بن اسحاق مَثَل او در اين امّت مثل «خضر» عليه السلام و «ذوالقرنين» است، سوگند به خدا غايب مى شود بطوريكه در زمان غيبت او از هلاكت نجات نمى يابد مگر كسى كه خداوند او را بر اعتراف به امامت وى ثابت قدم بدارد و موفق سازد كه براى تعجيل فرج او دعا كند.
عرض كردم: سرور من، آيا نشانه اى دارد كه دل من به آن اطمينان (بيشترى) پيدا كند؟
(در اين هنگام) آن پسر به عربى فصيح گفت: «منم بقية الّله در زمين، همانكه از دشمنان خدا انتقام مى گيرد، اى احمد بن اسحاق پس از مشاهده عينى دنبال اثر نگرد...»
مرحوم صدوق مى فرمايد اين روايت را به خط «سعد بن عبداللّه» و او از «احمد بن اسحاق» نقل كرد.
اعتقد به حضرت مهدى موعود در ساير ادايان
اعتقاد به امام مهدى موعود عليه السلام كه مصلحى الهى و جهانى است در بسيارى از مذاهب و اديان وجود دارد، و نه تنها شيعه كه اهل تسنّن و حتى پيروان اديان ديگر مانند يهود و نصارى و زردشتيان و هندويان به ظهور يك مصلح بزرگ الهى اذعان و اعتراف دارند و آنرا انتظار مى برند.
در كتاب «ديد» كه نزد هندويان از كتب آسمانى است آمده: پس از خرابى دنيا پادشاهى در آخرالزمان پيدا شود كه پيشواى خلايق باشد و نام او منصور باشد، و تمام عالم را بگيرد و بدين خود در آورد و همه كس را از مؤمن و كافر بشناسد و هر چه از خدا خواهد برآيد.
و در كتاب «جاماسب» شاگرد زردشت ذكر شده: مردى بيرون آيد از زمين تازيان از فرزندان هاشم، مردى بزرگ سر و بزرگ تن و بزرگ ساق و بر دين جدّ خويش بود با سپاه بسيارى و روى به ايران نهد و آبادان كند و زمين پرداد كند و از داد وى باشد گرگ با ميش آب خورد.
در كتاب «زند» كه از كتابهاى مذهبى زردشتيان است آمده:
آنگاه فيروزى بزرگ از طرف ايزدان مى شود، و اهريمنان را منقرض مى سازد و تمام اقتدار اهريمنان در زمين است و در آسمان راه ندارد، و بعد از پيروزى ايزدان و برانداختن تبار اهريمنان، عالم كيهان به سعادت اصلى خود رسيده بنى آدم بر تخت نيكبختى خواهند نشست.
و در تورات، در سفر تكوين از دوازده امام كه از نسل اسماعيل پيامبر بوجود مى آيند سخن گفته شده است: «و در حق اسماعيل ترا شنيدم اينكه او را بركت داده ام و او را بارور گردانيده به غايت زياد خواهم نمود و دوازده سرور توليد خواهد نمود و او را امت عظيم خواهم نمود»
و در مزامير حضرت داود عليه السلام نوشته است:
«.. و اما صالحان را خداوند تأييد مى كند...صالحان وارث زمين خواهند بود و در آن تا هميشه ساكن خواهند بود»
و در قرآن كريم نيز ذكر شده است:
«وَلَقَد كَتَبنا فِى الزَّبُورِ مِن بَعدِ أَ نَّ الاَرضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصالِحونَ »
ما در زبور (داود) بدنبال ذكر(يعنى تورات) نوشتيم كه بندگان شايسته ماوارث زمين خواهند شد.
و باز قرآن مى فرمايد:
«وعد الله الذين آمنوا منكم و عملو الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدوننى لايشركون بى شيئاً»
خداوند به كسانى از شمايان كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته كرده اند و عده داده است كه آنان را در زمين خليفه و جانشين سازد چنانكه گذشتگان را خلافت و جانشينى بخشيد و دينى را كه خدا بر ايشان پسنديده است برقرار نمايد و ترس آنان را به ايمنى تبديل كند كه مرا عبادت مى كنند و چيزى را شريك من قرار نمى دهند.
و نيز مى فرمايد:
«و نريد ان نمن على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين»
اراده كرده ايم كه بر مستعفان (خداپرستانى كه زير بار ستم ستمگران ناتوان شده اند) منت نهيم و آنان را پيشوا و وارث زمين سازيم. اين گونه آيات كه نمونه اى از آن ذكر شد گواه آنست كه سرانجام، جهان در درست بندگان شايسته الهى قرار خواهد گرفت و اين ميراث به آنان خواهد رسيد و به مقام رهبرى و پيشوايى جهانيان نائل خواهند آمد. اگر بشر از مسير صحيح و راه خدا منحرف مانده و تا عمق پرتگاههاى انحراف و پستى سقوط و نزول كرده است، در واقع به حدّ نهائى اين قوس نزولى چيزى نمانده است و به زودى وجدان بشريت بيدار مى شود و درمى يابد كه با تكيه بر زور و توانائى، يا خرد و انديشه خود و تكنيك و علوم مادى نمى تواند نظم و عدالت و سعادت فراگير را در جهان مستقر سازد، و راهى جز اين ندارد كه مناسبات خود را بر اساس ايمان و وحى و پذيرش ولايت الهى استوار سازد و با رهبرى مصلحى الهى و جهانى خود را از گرداب خطرها نجات بخشد و راه كمال را بپيمايد تا حكومتى جهانى بر اساس عدالت همراه با امنيت، صفا و صميميت برقرار گردد.
اعتقاد به مهدى موعود عليه السلام در منابع اسلامى
پيامبر عزيز اسلام صلى الله عليه و آله و نيز هر يك از ائمه اطهار عليهم السلام، بارها و بارها در مناسبتهاى گوناگون از حضرت مهدى(ع) و ظهور و قيام و غيبت طولانى و ديگر ويژگيهاى آن گرامى خبر داده اند و بسيارى از ياران و پيروان اين اخبار و احاديث را نقل كرده اند، مؤلف كتاب «الامام المهدى» نام پنجاه نفر از صحابه پيامبر و نيز نام پنجاه نفر از تابعين (كسانى كه صحابه پيامبر را ديده اند) را كه احاديث مربوط به حضرت مهدى را نقل كرده اند ذكر مى كند.
و نيز بواسطه شهرت همين اخبار و احاديث بود كه حتى پيش از تولد آن حضرت عده اى به دروغ ادعاى مهدويت كردند، يا به آنان چنين ادعايى بستند و از اين راه سوء استفاده نمودند; بعنوان مثال «فرقه كيسانيّه» حدود دو قرن پيش از تولد امام زمان (عليه السلام)، «محمد حنفيه» را امام و «مهدى منتظر» مى پنداشتند و معتقد بودند كه او از نظرها پنهان شده و روزى ظهور خواهد كرد، و در مورد ادعاى خود به اخبارى كه از پيامبر(ص) و ائمه قبل(ع) در مورد غيبت قائم عليه السلام نقل شده بود تمسك مى جستند. و يا مهدى عباسى خود را «مهدى» ناميد تا از انتظار مردم به نفع خويش بهره بردارى نمايد.
بسيارى از علماى اهل تسنن و علماى شيعه احاديث و اخبار مربوط به حضرت مهدى عليه السلام را در كتابهاى خود ذكر كرده اند، «مسند احمد بن حنبل» متوفاى 241 هجرى و «صحيح بخارى» متوفاى 256 هجرى، از جمله كتب معتبر اهل تسنن است كه قبل از تولد امام قائم(ع) نوشته شده اند و احاديث مربوط به امام قائم(ع) را نقل كرده اند.
كتاب «مشيخه» تأليف «حسن بن محبوب» نيز از جمله مؤلفات شيعه است كه به گفته مرحوم طبرسى; متجاوز از يكصد سال قبل از غيبت كبراى امام زمان عليه السلام تأليف شده و در آن اخبار مربوط به غيبت امام عصر(عج) ذكر شده است، و نيز مرحوم طبرسى تصريح مى كند كه محدثين شيعه در زمان امام باقر و امام صادق(عليه السلام) اخبار غيبت را در مؤلفات خويش ذكر كرده اند.
و نيز گروهى از دانشمندان شيعه و سنى در مورد حضرت مهدى منتظر (عليه السلام)مستقلاً كتاب نوشته اند كه برخى از اين كتابها پيش از تولد امام عصر(عج) تدوين شده است; «رواجنى» متوفاى 250 هجرى قمرى از علماى اهل تسنن است كه كتاب «اخبارالمهدى» را پيش از تولد امام زمان (عليه السلام) نوشته است، و نيز برخى از اصحاب ائمه عليهم السلام مانند «انماطى» و «محمد بن الحسن بن جمهور» پيش از تولد و غيبت امام زمان (عليه السلام) درباره آن حضرت و غيبت او كتاب نوشته اند.
احاديث و اخبار مربوط به آن حضرت آنقدر زياد است كه كمتر موضوعى از مسائل اسلامى به اين پايه مى رسد، و قطعيت اين احاديث از نظر شيعه و سنى مسلم است و علاوه بر علماى شيعه گروهى از علماى اهل تسنن نيز به تواتر و قطعى بودن آنها تصريح كرده اند;از آن جمله «سجزى» صاحب كتاب« مناقب الشافعى» متوفاى سال 363 هجرى قمرى ميگويد اخبارمربوط به حضرت مهدى(ع) كه از رسول گرامى نقل شده به حد تواتر رسيده است
مؤلف كتاب «امام مهدى» (ع) مى نويسد: «اگر اخبار رسيده از طريق شيعه و سنى شماره گردد، رويهمرفته در باره امام مهدى (عليه السلام)به بيش از شش هزار روايت بر مى خوريم كه مسلماً شماره بزرگى است و حتى درمورد بسيارى از مسائل بديهى اسلام كه مسلمانان در آنها ترديدى ندارند و مورد پذيرش هستند به اين مقدار روايت وارد نشده است.
بر اين اساس، مسلمين از همان اول تاريخ اسلام با وعده قيام «مهدى موعود» آشنا بودند و بويژه شيعيان و پرورش يافتگان مكتب اهل بيت بر اين حقيقت، اعتقادى استوار داشتند و در تمام مدت زندگانى امامان عليهم السلام تولد او را انتظار مى بردند.
در احاديث وارد شده در مورد حضرت مهدى (عليه السلام) تصريح شده است كه آن گرامى از بنى هاشم و اولاد فاطمه و سلاله سيد الشهداء امام حسين است، و نام پدرش «حسن» و خودش همنام و هم كنيه پيامبر صلى الله عليه و آله مى باشد، پنهان متولد مى شود و پنهان زندگى مى كند و دو غيبت دارد كه يكى كوتاهتر و ديگرى طولانى است و تا هنگامى كه خدا بخواهد پنهان مى ماند و سرانجام بفرمان خدا ظهور و قيام خواهد كرد، و دين اسلام را بر سراسر جهان حكمفرما خواهد ساخت و جهان را پس از ظلم و جور فراگير از عدل و داد پر مى سازد.
در اين روايات حتى خصوصيات شخصى و جسمى امام دوازدهم و ديگر مطالب مربوط به او بيان شده و ما براى نمونه چند حديث را ذكر مى كنيم.
1ـ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله در بيان حتميت ظهور حضرت مهدى (عليه السلام) فرمودند: اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نماند، خدا مردى از ما را مى فرستد كه دنيا را پر از عدل و داد نمايد، همانطور كه پر از ظلم و جور شده باشد.
2ـ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: قيامت بر پا نمى شود تا آنكه مردى از اهل بيت من امور را در دست گيرد كه اسم او اسم من است.
3ـ پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمودند: همانا على بعد از من امام امت من است و قائم منتظر (از اولاد اوست كه) وقتى ظاهر شود زمين را پر از عدل و داد مى سازد همچنانكه از ظلم و جور پر شده باشد، آنانكه در غيبت او ثابت قدم بمانند از اكسير ناياب ترند.
«جابر» بر خاست وعرض كرد:اى رسول خدا، آيا براى فرزند شما قائم، غيبتى هست؟
فرمود: آرى سوگند به پروردگارم، مؤمنان امتحان و خالص و كفار هلاك مى شوند، اى جابر اين امر از امور الهى و سرى از اسرار خداست كه بر بندگانش پنهان داشته، از شك در آن بپرهيز چون شك در امر خداى عزيز و جليل كفر است.
4ـ «امّ سلمه» مى گويد رسول گرامى اسلام از مهدى (موعود) ياد مى كرد و مى فرمود: آرى او حق است و او از بنى فاطمه خواهد بود.
5ـ «سلمان فارسى» مى گويد خدمت رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله رسيدم، حسين بن على را روى زانوى خود نشانده بود و چشمها و لبهاى او را مى بوسيد و مى فرمود: تو سيد، پسر سيد، برادر سيدى، تو امام پسر امام، برادر امامى، توحجت خدا، پسر حجت خدا، برادر حجت خدائى، و تو پدر نه حجت خدايى كه نهم آنان قائم ايشان است.
6ـ امام رضا عليه السلام فرمود: خلف صلاح فرزند حسن بن على عسكرى، صاحب الزمان و همان مهدى موعود است.
7ـ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: شما را به مهدى بشارت مى دهم، او در امت من مبعوث مى شود در حاليكه امت در اختلاف و لغزشهاست، پس زمين را پر از عدل و داد نمايد همانطور كه پر از ظلم و جور شده باشد، اهل آسمان و اهل زمين از او راضى و خشنود مى شوند...
8ـ امام رضا عليه السلام فرمود:كسى كه پارسائى ندارد دين ندارد، همانا گرامى ترين شما نزد خدا كسى است كه به تقوى آراسته تر است. بعد فرمود: چهارمين فرزند از نسل من پسر بانوى كنيزان است كه خدا زمين را بوسيله او از هر ظلم و جورى پاك مى سازد، و او همان است كه مردم در تولدش شك مى كنند، و او صاحب غيبت است، وقتى خروج كند زمين به نور خدا روشن مى شود و ميزان عدل ميان مردم نصب مى گردد كه هيچكس به كسى ستم نمى كند....
9ـ اميرمؤمنان على (عليه السلام) فرمودند:خدا گروهى را مى آورد كه خدا را دوست دارند و خداوند نيز آنان را دوست دارد، و به سلطنت الهى مى رسد كسى كه ميان آنان غريب (و مستور) است، او همان مهدى موعود است...زمين را پر از عدل و داد مى سازد بدون آنكه براى او مشكلى پيش آيد، در كودكى از مادر و پدرش دور مى گردد...و بلاد مسلمانان را با امان فتح مى كند، زمان براى او آماده و صاف مى شود، كلام او مسموع خواهد بود و پير و جوان از او اطاعت مى كنند و زمين را پر از عدل و داد مى سازد چنانك از ظلم و جور پر شده باشد، در اين هنگام است كه امامت او به حد كمال مى رسد و خلافت او مستقر مى گردد، و خدا كسانى را كه در قبرها هستد مبعوث ميگرداند، آنان صبح مى كنند درحاليكه در قبرهاى خويش نيستد، و زمين به وجود مهدى آباد و خرم شده نهرها جارى مى گردد و فتنه ها و آشوبها و غارتها از بين مى رود و خير و بركات فزونى مى يابد، و نيازى به آنچه در مورد بعد آن بگويم ندارم، و از من بر دنياى آنروز سلام باد.
اصول اساسى اسلام و احكام سياسى و اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى و تعليمات ديگر آن در طول رسالت پيامبر اسلام و طى مدتى كه امامان معصوم (عليه السلام)(تا سال 260 هجرى) در جامعه حضور داشتند، تبيين گرديدو به مرحله تدوين رسيد. در اين مدت گر چه فشار طاغوتيان و مخالفان شديد بود اما امامان معصوم(ع) از فرصتهاى استفاده كرده مسائل اسلام را در ابعاد گوناگون آن تبيين نمودند، احكام مختلف اسلامى چنان بخوبى بيان شده كه قدرت و توانائى طرح همه جانبه و تشكيل يك حكومت بزرگ جهانى را داراست و در اين زمينه ترديدى نيست.
از سوى ديگر نمونه عالى حكومت توسط پيامبر عزيز اسلام صلى الله عليه و آله و امير المؤمنان على عليه السلام پياده شده تا جلوه هاى آنرا بشر ببيند و ازغير آن روى برتابد بنابراين تا عصر حضرت مهدى (عليه السلام) زمينه حكومت واحد جهانى از سوى خدا كاملاً آماده شده بود; قانون و احكام اسلام مدون و نمونه عملى عدالت اسلام نيز نمايان بود، اما از سوى مردم جهان براى تحقق اين حكومت الهى آمادگى وجود نداشت، اگر مردم جهان آماده پذيرش اين حكومت بودند امام غايب نمى شد و به اجراى قانون الهى مى پرداخت و حكومت عدل اسلامى را در سراسر جهان برقرار مى فرمود، پس ممكن است به اين جهت غيبت فرموده و به همين جهت غيبت صغرى به غيبت كبرى كشيده شده و ادامه يافته باشد، و امام عصر ارواحنا فداه وقتى ظاهر گردد كه مردم زمان همچون گذشتگان خوداز حكومت او روى برنتابند، واز هر جهت آماده و پذيراى حكومت او باشند.
مرحوم «خواجه نصيرالدين طوسى» مى نويسد: «غيبت حضرت مهدى(ع)نه از خداى سبحان است و نه از آن حضرت، پس از مكلفين و مردم است، و آن غلبه خوف و تمكين نداشتن مردم از امام است، موقعيكه سبب غيبت زايل گردد ظهور واقع مى شود».
البته غيبت بر اساس حكمت الهى صورت گرفت و ما به همه اسرار آن واقف نيستيم ولى ممكن است رمز اساسى غيبت همين نكته باشد.
سر پيچى و طغيان جوامع در طول امامت يازده معصوم به تجربه رسيد، و تخلف و حمايت نكردن مردم از آنان در اين مدت كاملاً روشن شد و جاى هيچ ابهامى باقى نماند كه مردم نمى خواهند زير بار حكومت عدل اسلامى بروند; در چنين وضعيتى، غيبت يك مسأله طبيعى است و ظهور و حضور او در جامعه محتاج سؤال است، و بايد گفت بااين وضع چرا امام در جامعه ظاهر باشد، امام غايب خواهد بود و به وظايف خويش پنهانى عمل مى كند تا زمينه ظهورش فراهم آيد، آنگاه ظاهر مى شودو خيل مشتاقان را به زيارت و حمايتش موفق مى سازد;
«ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم»
اين رمز تا هنگام ظهور پنهان است و در آنوقت مردم جهان در مى يابند علت غيبت در وجود خودشان نهفته بوده و از آن غافل بوده اند و چنانچه پيشتر خود را آماده مى ساختند امام بر آنان ظاهر مى شد، اما در صدد اصلاح و آمادگى خود برنيامدند و به رژيمهاى گوناگون و فاسد دل بستند و گمان كردند رژيمهاى فاسد موجود مى توانند دردى رادوا كنند، يا سازمانها و كنفرانسهاى پر زرق و برق مى توانند كارى از پيش ببرند.
البته معنى اينكه مى گوئيم مردم موجب غيبت امام عصر(ع) شده اند آن نيست كه همه به اين گناه بزرگ آلوده اند، بلكه مراد حد نصابى است كه براى ظهور آن حضرت لازم است، بديهى است كه بسيارى از شايستگان هميشه آماده ظهور بوده و هستند اما جامعه در حد نصاب خود اين آمادگى را ندارد، و اجتماعى كه آمادگى نداشته باشد طبعاً با حكومت او مصادم و معارض خواهد بود، و لذا غيبت ادامه مى يابد، و خداوند بوسيله غيبت، امام زمان (عليه السلام) را از قتل حفظ كرده است زيرا اگر پيش از موعد ظاهر شود او را خواهند كشت و به انجام ماموريت الهى خود موفق نمى گردد و به هدف اجتماعى ظهور خويش نائل نمى شود.
مرحوم كلينى در كتاب «كافى» و شيخ طوسى در كتاب «غيبت» از «زراره» نقل كرده اند كه گفت: خدمت امام صادق (عليه السلام) رسيدم و از آن گرامى شنيدم كه فرمود براى قائم (عليه السلام) پيش از قيام، غيبتى است.
عرض كردم: چرا؟
امام(ع) به شكم خويش اشاره فرمود(كنايه از آنكه از كشته شدن بيم دارد)
امام قائم (عليه السلام) هيچ رژيمى و حكومتى را حتى از حاكمى و سلطانى نيست و تحت حكومت و سلطنت هيچ ستمگرى در نيامده و در نخواهد آمد; وقتى ظهور فرمايد بيعتى با كسى ندارد« يقومُ القائمُ و ليسَ لاحد فى عنقه عهدٌ و لا عقدٌ و لا بيعةٌ» چرا كه بايد مطابق واقع عمل كند و دين خدا را بطور كامل و بى هيچ پرده پوشى و بيم و ملاحظه اى اجرا و در جامعه مستقر سازد، بنابرالين جاى عهد و ميثاق با كسى و مماشات و مراعات نسبت به كسى باقى نمى ماند.
چنين است كه با سابقه اى كاملاً روشن و بدون آنكه هيچ تعهدى نسبت به كسى برعهده او باشد ظهور مى فرمايد و طومار همه حكومتهاى فاسد را در هم مى پيچد و اسلام را بر سراسر گيتى حكمفرما مى سازد.
پس از شهادت امام يازدهم (عليه السلام) از سال 260 قمرى تا سال 329 يعنى حدود 69 سال دوره «غيبت صغرى» بود، و از آن پس تاكنون و تا آنگاه كه امام قائم (عليه السلام) ظهور فرمايد دوره «غيبت كبرى» است.
در غيبت صغرى، رابطه مردم با امام(ع)بكلى قطع نشد اما محدود بود، و هر فردى از شيعه مى توانست بوسيله «نواب خاص» كه از بزرگان شيعه بودند مشكلات و مسائل خود را بعرض امام برساند و توسط آنان پاسخ دريافت دارد و احياناً به حضور امام شرفياب شود. اين دوره را مى تواند دوران آمادگى براى غيبت كبرى دانست كه در آن ارتباط قطع شد و مردم موظف شدند در امور خود به نواب عام يعنى فقهاء و آگاهان به احكام شرع مراجعه كنند.
اگر غيبت كبرى، يكباره و ناگهان رخ مى داد ممكن بود موجب انحراف افكار شود و ذهنها آماده پذيرش آن نباشد، اما به تدريج و در طول مدت غيبت صغرى، ذهنها آماده شد و بعد غيبت كامل آغاز گرديد. و نيز ارتباط با امام توسط نواب خاص در دوران غيبت صغرى، و همچنين شرفيابى برخى از شيعيان به خدمت امام قائم(عج) در آن دوره، مسأله ولادت و حيات آن گرامى را بيشتر تثبيت كرد، و اگر غيبت كبرى بدون اين مقدمات شروع مى شد شايد اين مسائل تا اين حد روشن نمى بود و ممكن بود براى برخى ايجاد ترديد و اشكال نمايد; خداى متعال به حكمت خويش، غيبت امام زمان(عج) را ـ همانطور كه از پيش پيامبر و ائمه (ع) خبرداده بودند ـ بدوگونه قرار داد، غيبتى خفيفتر طى مدتى كوتاهتر جهت آمادگى براى غيبت كامل، كه آن (غيبت صغرى) است، و پس از آن غيبت بزرگ و طولانى كه آن «غيبت كبرى» است; تا بدين ترتيب پيروان اهل بيت (عليه السلام)بر ايمان و پيروى خويش استوار و ثابت قدم بمانند و اعتقاد قلبى خود را نسبت به امام خويش از دست ندهند و در انتطار او و فرج الهى بسر برند و در مدت غيبت به دين الهى تمسك جويند و خودسازى كنند وبه وظايف مذهبى خود عمل نمايند تا فرمان الهى در مورد ظهور و قيام امام عصر(عج) در رسد و به سعادت و نجات كامل نائل آيند.
در زمان غيبت صغرى، چهارتن از بزرگان شيعه وكيل و سفير نايب خاص امام زمان (عليه السلام) بودند كه خدمت آن حضرت مى رسيدند و وكالتشان به خصوص مورد تأييد بود، و پاسخهاى امام در حاشيه نامه هاى سؤالى، توسط آنان بدست مردم مى رسيد.
البته غير از اين چهار نفر، وكلاى ديگرى هم از طرف امام (عليه السلام) در بلاد مختلف بودند كه يا بوسيله همين چهار نفر امور مردم را بعرض امام زمان (عليه السلام) مى رساندند و از سوى امام در مورد آنان توقيعهايى صادر شده بود، و يا به گفته مرحوم آيت الله سيد محسن امين، سفارت اين چهار نفر سفارت مطلق و عام بوده ولى ديگران در موارد خاصى سفارت داشتند، از قبيل «ابوالحسين محمد بن جعفر اسدى» و «احمد بن اسحاق اشعرى» و «ابراهيم بن محمد همدانى» و «احمد بن حمزة بن اليسع»
نواب اربعه به ترتيب عبارتند از:
1ـ جناب ابو عمرو عثمان بن سعيد عمرى (به فتح عين و سكون ميم)
2ـ جناب ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد عمرى.
3ـ جناب ابوالقاسم حسين بن روح نو بختى.
4ـ جناب ابوالحسن على بن محمد سمرى (بفتح سين و ميم).
بهر صورت با پايان گرفتن دوران «غيبت صغرى» دوران «غيبت كبرى» آغاز شد و هنوز ادامه دارد; در زمان غيبت صغرى مردمى مى توانستند پاسخ مسائل خود رااز امام توسط نواب خاص دريافت دارند، ولى در اين زمان اين كار ممكن نيست، و مردم بايد مسائل خود را به نواب عام آن بزرگوار عرضه كنند و پاسخ مسائل رااز آنان بگيرند، زيرا نظر آنان به حكم تخصصى كه دارند و نيز به حكم رواياتى كه وارد شده حجت است; «مرحوم كشى» مى نويسد توقيعى از ناحيه امام(ع) صادر شد كه در آن فرموده اند: عذر و بهانه اى براى هيچيك از دوستان ما در تشكيك نسبت به آنچه ثقات ما از ما نقل مى كنند نيست، دانستند كه ما سر خود را به آنها واگذار كرديم و به آنان داديم.
و نيز «شيخ طوسى» و «مرحوم شيخ صدوق» و «شيخ طبرسى» از اسحاق بن عمار نقل كرده اند كه گفت: مولاى ما حضرت مهدى (عليه السلام) (در مورد وظيفه شيعه در زمان غيبت) فرموده است: «و اما الحوادثُ الواقعةُ فارجعوا فيها الى رواة حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجةُ الله عليكم»
در حوادث و پيشامدهايى كه واقع مى شود به روايت كنندگان حديث ما رجوع كنيد كه آنان حجت من بر شما هستند و من حجت خدا بر آنان مى باشم.
مرحوم طبرسى نيز در كتاب «احتياج» از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده است كه ضمن حديثى فرموده اند: «و اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفاً لهواه مطيعاً لامر مولاه فللعوام ان يقلدوهُ» هر يك از فقهاء كه مراقب نفسش و نگهبان دينش، و مخالف هوى و هوسش، و مطيع فرمان مولايش (يعنى ائمه (عليه السلام)) باشد بر عوام لازم است كه از او تقليد كنند.
بدين ترتيب امور مسلمين در زمان غيبت كبرى به دست ولى فقيه قرار گرفت كه با نظر او بايد انجام و جريان يابد، گرچه منصب فتوى و قضاوت و حكم براى فقهاء از پيش توسط ائمه معصومين جعل شده بود ولى رسميت مرجعيت و زعامت فقهاء اسلام از اين تاريخ پديد آمد و تا ظهور آن حضرت ادامه خواهد داشت.
ايمان به حضرت مهدى (عليه السلام) سبب رشد فكر و اميد است، ايمان به مهدى موعود و احتمال آنكه هر ساعتى ممكن است آن حضرت ظهور فرمايد در پاكدلان و شايستگان اثرى ژرف و سازنده دارد; آنان خود را آماده مى سازند و از ظلم ها و تجاوزها دورى مى جويند و به عدالت و برادرى عشق مىورزند تا توفيق يارى امام(ع) و درك محضرش را بيابند و از ديدار و زيارتش محروم نشنود و به آتش دورى و ناخوشنودى آن گرامى نسوزند. ايمان به حضرت مهدى( ع) كه زير بار هيچ حكومتى از حكومتهاى فاسد و ستم پيشه نرفته است حالتى در پيروانش بوجود مى آورد كه در برابر هر ظالم و طاغوتى مقاومت كنند و زير بار او نروند و او را نفى نمايند.
ايمان به ظهور آن گرامى نبايد موجب شود كه مسلمانان امور را به آينده واگذار كنند و گوشه گيرى و انزوا پيش گيرند و در امور امروز و فردا و تسلط كفار واشرار را بپذيرند واز كوشش در راه ترقى عملى و صنعتى دريغ ورزند و به اصلاحات اجتماعى دست نزنند.
اين پندار كه ايمان به ظهور مهدى (عليه السلام) موجب سستى و مسامحه و فتور مى گردد باطل است، مگر امامان معصوم و شاگردان پرتلاش و پايدار آنان به ظهور قائم (عليه السلام) ايمان نداشتد، مگر علماء بزرگ اسلام به آن گرامى معتقد نبودند; در عين حال از كوشش باز نمى ايستادند وبراى اعلاى كلمه اسلام از هيچ فداكارى و تلاشى خوددارى نمى كردند، و هرگز از مسؤليتهاى خويش طفره نمى رفتند و به وظايف سنگين خود مى پرداختند و نقش سازنده خويش را با كمال اميد پياده مى كردند.
مسلمانان صدر اسلام از پيامبر عزيز اسلام شنيده بودند كه اسلام پيش مى رود و فتوحاتى بزرگ در پيش دارند، اما اين بشارتها موجب سستى و كناره گيرى آنان نشد بلكه بر تلاش آنان افزود و با پايمردى و فداكارى به هدف رسيدند.
امروز هم مسلمين عهده دار مسؤليتهاى بزرگى هستند كه بايد با استفامت به انجام برسانند، و موقعيت را بشناسند و از فرصتها به خوبى استفاد نمايند، و هميشه در صحنه حاضر باشند و از منكرات منع و معروف را نشر و عملى نمايند، و از نفوذ دشمن جلوگيرى به عمل آورند، و در برابر هجومهاى فكرى و اقتصادى و سياسى و نظامى دشمن به دفاع از اسلام و مسلمين بپردازند، و هر چه بهتر و بيشتر خود سازى كنند تا قابليت درك و يارى امام عصر ارواحنا فداه در آنان تثبيت شود و مورد لطف او قرار گيرند، و زمينه را هر چه بيشتر براى ظهور آن گرامى فراهم آورند.
امير مؤمنان على (عليه السلام) از پيامبر عزيز اسلام (صلى الله عليه وآله) نقل فرموده است:
«افضلُ العبادةِ انتظارُ الفرج» انتظار فرج حضرت بقيه الله (عليه السلام) برترين عبادت است.
و نيز چهارمين امام زين العابدين (عليه السلام) فرمودند: غيبت امام دوازدهم طولانى مى شود، و مردم زمان غيبت او كه معتقد به امامت ا و منتظر ظهور او باشند برتر از مردم همه زمانها خواهند بود، زيرا خداى متعال از عقل و فهم و معرفت به آنان بحدى عطا كرده كه زمان غيبت نزد آنان مثل زمان حضور امام (ع) است، و خدا آنان را در آن زمان بمنزله مجاهدين در ركاب رسول خدا قرار داده است، آنان براستى مخلصند و واقعاً شيعه ما هستند، و آنانند كه در سر و پنهان مردم را به سوى خدا مى خوانند.
و فرمود:«انتظار الفرج من اعظم الفرج» درانتظار فرج بودن از بزرگترين فرج است.
مرحوم آية الله سيد صدر الدين صدر مى نويسد:
«انتظار، مراقبت حصول و تحقق امر مورد انتظار است، پوشيده نيست كه آثار انتظار حضرت مهدى(ع) از اصلاح خود و اصلاح اجتماع به ويژه اجتماع اماميه(شيعه) به شرح زير است.
1ـ انتظار خود بخود تمرين و رياضت مهمى براى نفس انسان است تا آنجا كه گفته شده«الانتظار اشد من القتل» و لازمه انتظار مشغول داشتن قوه متفكره و توجه دادن و جمع كردن نيروى فكر و خيال به سوى مطلب مورد انتظار مى باشد، و اين كار قهراً دو فايده ددر بر دارد:
الف ـ نيروى فكرى انسان موجب افزايش نيروى عمل مى گردد.
ب ـ انسان توانائى و قدرت متمركز كردن حواس و نيروى خود را پيرامون موضوع واحدى پيدا مى كند. و اين دو فايده ازمهمترين امورى است كه انسان در معاد و معاش خود به آن نياز دارد.
2ـ انتظار موجب آسانى مصيبتها و مشكلات بر انسان مى شود، زيرا مى داند در معرض جبران و برطرف شدن هستند، و چقدر تفاوت است ميان مصيبتى كه انسان بداند تدارك و جبران مى شود و مصيبتى كه تدارك و جبران آن معلوم نيست; بويژه آنكه احتمال تدارك و جبران نزديك باشد; حضرت مهدى (عليه السلام) با ظهور خود زمين را پر از قسط و عدل مى سازد(و همه مصيبتها را برطرف مى نمايد).
3ـ لازمه انتظار آنست كه انسان شوق و علاقه پيدا مى كند كه از اصحاب امام عصر(عج) و شيعه او بلكه از انصار و ياوران او شود، و لازمه اين علاقه سعى و تلاش در اصلاح نفس و تهذيب اخلاق است تا شايستگى مصاحبت با آن گرامى جهاد در حضور او را پيدا كند; آرى اين نيازمند به اخلاق اسلامى است كه امروز در جامعه ما كمياب است.
4ـ انتظار همانطورى كه موجب اصلاح نفس فرد بلكه ديگرى مى گردد، موجب مى شود كه انسان به تهيه مقدمات و شرايطى بپردازد كه موجب غلبه حضرت مهدى (عليه السلام) بر دشمنانش گردد،و لازمه اين هدف تحصيل معارف و علوم و صنايعى است كه هدف نيازمند آنهاست بويژه آنكه معلوم شده غلبه آن گرامى بر دشمنانش بطريق عادى خواهد بود، اين ها برخى از آثار انتظار راستين است)
«مرحوم مظفر» مى نويسد: انتظار مصلح جهان و نجات دهنده آنان كه بر حقند، حضرت مهدى(ع) به آن معنى نيست كه در اجراى حقايق دين دست روى دست گذاشته و كارى انجام ندهند، بخصوص در واجبات دينى مانند جهاد در راه اجراى قوانين دين امر به معروف و نهى از منكر نمى توان از خودسلب مسؤليت كرد، چرا كه مسلمان در هر حال موظف است به احكام خدايى عمل كند و رد راه شناخت درست آن گام بردارد، و تا مى تواند امربه معروف و نهى از منكر كند و روانيست به بهانه انتظار مصلح از عمل به واجبات سر باززند; انتظار هيچگونه تكليفى را از مسلمان ساقط نمى كند و هيچگونه عملى را به تأخير نمى اندازد.
بدين ترتيب بديهى است كه شيعه در زمان غيبت نيز در امتحان و آزمايش بزرگى قرار ميگيرد، و بايد ازسويى دين خود را حفظ كند و از سوى ديگر زمينه سازى نمايد تا در ركاب آن گرامى به نصرت اسلامى بپردازد، و بسيارى ازمردم در اين امتحان و آزمايش موفق نخواهند بود.
«جابر جعفى» مى گويد به امام باقر (عليه السلام) عرض كردم: فرج شما چه وقت است؟
فرمودند:هيهات، هيهات. فرج ما نمى تواند تا غربال شويد، سپس غربال شويد(امام (ع) سه بار اين جمله را تكرار كردند) تا مردم كدر بروند و مردم صاف باقى بمانند.
آرى انتظار اين خاصيت را دارد كه پس از انجام وظايف و بذل كوشش باز يأس و نا اميدى ندارند و منتظر و اميدوارند كه فرج از سوى خدا برسد.
و نيز از جمله آثار مهم غيبت اين است كه بشريت در اين دوران توان خود را بكار مى گيرد و به تجربه در مى يابد كه بدون وحى و الهام و امدادهاى غيبى نميتوان كاروان بشريت را به مقصد اصلى و نهايى كه قرب به خداست رساند و عاقبت بايد در مقابل وحى و تعليمات الهى و آسمانى سر تسليم فرود آورد.
برخى از مردم از فلسفه وجودى امام معصوم به خوبى اطلاع ندارند مى پرسند پس فايده امام درعصر غيبت چيست؟ اينان نمى دانند كه غرض از آفرينش جهان هستى آنگاه كامل است كه حجت معصوم الهى وجود داشته باشد تا به معرفت كامل خويش به عبادت در پيشگاه قرب ربوبى بپردازد.
فرشتگان به اصل خلقت انسان اعتراض داشتند، و فسادهاى او را به اطاعتهاى او مقايسه مى كردند و ترجيحى براى آفريشن انسان نمى ديدند، و مى گفتند: «أتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماءَ و نحنُ نسبحُ بحمدكَ و نقدسُ لكَ». خداوند بانشان دادن علم و آگاهى آدم (عليه السلام) نسبت به خالق جهان و ملكوت آن ـ كه در نهايت موجب معرفت كامل خداى متعال و بندگى و عبادت او مى گردد ـ آنان را اقناع و ساكت ساخت.
وقتى آدم (عليه السلام) به فرمان خدا علم خود رابراى فرشتگان آشكار ساخت وآنان به حقيقت وجودى حجتهاى الهى و منزلت عظيم آنان نزد خدا آشنا شدند دريافتند تسبيح و تقديس فرشتگان قابل قياس با تسبيح و تقديس اولياء و حجج الهى نيست، و چون اين برجستگان از نوع بشرند آفرينش نوع بشر بجا و شايسته است و ترجيح دارد.
پس وجود اين برجستگان است كه فلسفه آفرينش را قانع كننده مى سازد و همه فرشتگان سر تسليم فرود مى آورند زيرا عبادت برجستگان بى ماننداست وعبادتى جاى عبادت آنان را نمى تواند بگيرد; و همانطور كه وجود حجتهاى الهى براى آغاز و آفرينش و پيدايش نوع بشر مقنع بود در ادامه حيات و استمرار سلسله بشريت نيز مقنع است و بايد حجت الهى هميشه درجامعه انسانى وجود داشته باشد، اگر نعمت هستى شامل حال ماست به بركت وجود اين شايستگان است و اگر اين بزرگواران نبودند ما بوجود نمى آمديم و هم اكنون كه لباس هستى بر تن داريم اگر كسى از آنان نباشد باز به عدم و نيستى خواهيم پيوست; بنابراين حجج الهى نه تنها در معارف و علوم ولى نعمت ابناء بشرند بلكه در نعمت هستى و وجود نيز ولى نعمتند و بر ما منت دارند.
در زيارت جامعه مى خوانيم:
«مولاى لا احصى ثنائكم و لا ابلغ منَ المدحِ كنهكم و من الوصف قدركم و انتم نورُ الاَخيار و هداةُ الابرار و حججُ الجبارِ بكم فتحَ اللهُو بكم يختمُ و بكم ينزلُ الغيثَ و بكم يمسكُ السماءَ ان تقعَ على الارض الا باذنه و بكم ينفس الهم و يكشفُ الضرَّ...»
اى ولى نعمتهاى من، ثنايتان را نمى توانم شماره كنم و كُنهِ حقيقت شمار را نميتوانم مدح نمايم و از توصيف قدر و منزلتتان ناتوانم، شما نور خوبان و هادى نيكان وحجتهاى خداى جباريد، خداوند بخاطر شما آفرينش را آغاز كرد و به خاطر شما به جهان پايان مى دهد، و بخاطر شما باران فرو مى فرستد و به خاطر شما آسمان را از فرو ريختن بر زمين نگهميدارد، و به خاطر شما گرفتارى را رفع و سختى و ناراحتى را برطرف مى سازد.»
امام كاظم از پدر گراميش امام صادق (عليه السلام) نقل مى فرمايد:
«...و بعبادتنا عُبدالله عز و جل و لولانا ما عبداللهُ» به معرفت عبادت ما نسبت به خدا، خداى عزيز و جليل عبادت مى شود و اگر مانبوديم عبادت خدا نمى شد.
و در روايات زيادى فرموده اند: «ان الأرض لا تخلواالا و فيها امام...» زمين هرگز خالى از امام معصوم نخواهد بود.
امام باقر (عليه السلام) فرمودند: بخدا سوگند، خداوند زمين را از آن هنگام كه آدم را قبض روح فرموده وانگذاشته مگر آن كه در آن امامى بوده است كه مردم بوسيله او به سوى خدا هدايت مى شدند و او حجت خدا بر مردم مى بود و زمين بدون امامى كه حجت خدا بر مردم باشد باقى نمى ماند.
مسأله ديگر هدايت معنوى امام(ع) است; امام معصوم (عليه السلام) همانطور كه در مرحله اعمال ظاهرى هادى و راهنماست در مرحله حيات معنوى نيز هدايتگراست و حقايق اعمال با هدايت او سير مى كنند. خدا در قرآن كريم مى فرمايد: «و جعلناهم ائمة ً يهدونَ بامرنا و اوحينا اليهم فعلَ الخيراتِ» آنان را امامانى قرار داديم كه بوسيله امر ما مردم را هدايت كنند و انجام كارهاى نيك را به آنان وحى كرديم.
و نيز در جاى ديگر مى فرمايد:«و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا» ما برخى از آنان را امامانى قرارداديم كه بوسيله امر ما هدايت كنند، چون صبر كردند.
علامه طباطبايى مى نويسد:«از اين گونه آيات استفاده مى شود كه امام علاوه بر ارشاد وهدايت ظاهرى داراى يك نوع هدايت و جذبه معنوى است كه از سنخ عالم امر و تجرد مى باشد و به وسيله حقيقت و نورانيت و باطن ذاتش در قلوب شايسه مردم تأثير و تصرف مى نمايد و آنها را به سوى مرتبه كمال و غايت ايجاد جذب مى كند» «و كسانى كه اعتراض مى كنند كه شيعه وجود امام را براى بيان احكام دين و حقايق آيين و راهنمائى مردم لازم مى دانند و غيبت امام ناقض اين غرض است زيرا امامى كه بواسطه غيبتش مردم هيچگونه دسترسى به وى ندارند فائده اى بر وجودش متربت نيست.....به حقيقت معنى امامت پى نبرده اند زيرا در بحث امامت روشن شد كه وظيفه امام تنها بيان صورى معارف و راهنمائى ظاهرى مردم نيست و امام چنانكه وظيفه راهنمايى صورى مردم را به عهده دارد همچنان ولايت و رهبرى باطنى اعمال را به عهده دارد و اوست كه حيات معنوى مردم را تنظيم مى كند و حقايق اعمال را به سوى خدا سوق مى دهد، بديهى است كه حضور و غيبت جسمانى امام در اين باب تأثير ندارد وامام از راه باطن به نفوس و ارواح مردم اشراف و اتصال دارد اگر چه از چشم جسمانى ايشان مستوراست، و وجودش پيوسته لازم است اگر چه موقع ظهور و اصلاح جهانيش تاكنون نرسيده است»
مرحوم خواجه نصير طوسى رحمه الله مى فرمايد: «وجودهُ لطفُّ و تصرفهُ لطفُ آخرُ و عدمهُ منا» وجود امام لطف است و تصرف او در امور لطفى ديگر است، و عدم تصرف او از ناحيه خود ماست.
خورشيد كه در سودمندى آن خلاف نيست اگر مردم از آن دورى كنند اشكالى متوجه وجود خورشيد نيست، تقصير از كار خود مردم است كه چرا از خورشيد دورى جستند و خود را از تابش آن پنهان ساختند، و باز نبايد گمان كنند هيچ استفاده اى از خورشيد نمى برند چرا كه اگر خورشيد نميبود مردم حتى در پناهگاههاى خود هم نمى توانستند زندگى كنند وهمين خورشيد كه از آن دورى جسته اند و از تابش مستقيم آن خود را پنهان داشته اند امكان كار و فعاليت و تغذيه و حيات را براى آنان فراهم ساخته است.
در روايات اسلامى نيز امام غائب (عليه السلام) از امام صادق (عليه السلام) پرسيد: چگونه مردم از حجت خدا كه غائب باشد استفاده مى كنند؟
فرمود: همانطور كه از خورشيد وقتى كه ابرها آنرا پوشانده استفاده مى نمايند.
و نيز «جابر بن عبدالله انصارى» از پيامبر اسلام(ص) سؤال كرد:
آيا شيعيان در زمان غيبت از امام غائب نفعى مى برند؟
فرمودند:آرى سوگندبه آنكه مرا به نبوت مبعوث ساخته است آنان به نور او روشنى مى گيرند و به ولايت او نفع مى برند از خورشيد هر چند ابرها آنرا پوشانده باشد.
علاوه بر اين، امام عصر ارواحنا فداه هر سال در مراسم حج شركت مى فرمايند،ودر مجالس و محافل رفت و آمد دارند، چه بسا مشكلات برخى از مؤمنين را بى واسطه يا با واسطه حل نمايد، و حتى ممكن است مردم او را ببينند ولى او را نشناسند و امام(ع) آنان را مى بيند و مى شناسد، و برخى صالحان وشايستگانرا مورد لطف خويش قرار مى دهد، و بسيارى از مردم در غيبت صغرى و كبرى به ديدار آن بزرگوار نائل شده اند و معجزات و كراماتى از آن گرامى ديده اند و مشكلاتشان حل شده است.
مرحوم آيت الله صدر الدين مى نويسد:
«كتب اخبار به ما خبر مى دهد كه جماعتى در زمان غيبت او را مشاهده كردند و خدمتش مشرف شدند، و اين با آنچه وارد شده كه مدعى رؤيترا تكذيب كنيد منافات ندارد، زيرا مقصود از آن روايت به قرينه صدر همانروايت، تكذيب مدعى نيابت خاصه است.
چه سؤالها كه امام در غيبت كبرى پاسخ داده، و چقدر مشكلات دينى و دنيوى كه مردم را از آنها نجات بخشيده،و چه بيمارانى كه شفا داده و بيچارگان و درماندگانى كه نجات داده، و چه بسيار در راه مانده كه هدايت فرموده و تشنه كه سيراب ساخته و ناتوان كه دستگيرى كرده است.
اين كتابها و دفترهايى است كه در زمانهاى مختلف و نقاط گوناگون بدست افراد موثقى كه يكديگر را نمى شناختند تأليف شده در آنها آنقدر حكاياتى كه شاهد گفتار ماست ذكر شده كه قابل احصانيست، چه بسا انسان از ديدن آنها و احاطه به خصوصيات و شواهدى كه همراه آنهاست به پاره اى از آنها يقين حاصل نمايد».
چنانكه گفتيم: پس از وفات جناب ابوالحسن سمرى چهارمين نائب خاص امام زمان (عليه السلام) دوره غيبت كبرى آغاز شد و تا هم اكنون ادامه دارد، ظهور و قيام امام (عليه السلام) در پايان ايندوره و به فرمان خداى متعال خواهد بود،پيشوايان معصوم ما در روايات بسيار تصريح فرموده اند كه براى ظهور تعيين وقت نمى شود، و خدا مى داندوناگهان و به فرمان خدا واقع خواهد شد، و هر كس تعيين وقت كند دروغگوست.
«فضيل» از امام باقر (عليه السلام) پرسيد: آيابراى اين امر وقتى تعيين مى شود؟
امام سه بار فرمود:«كذبَ الوقاتونَ» تعيين كنندگان وقت دروغگويند.
«اسحق بن يعقوب» توسط جناب محمد بن عثمان عمرى نامه اى خدمت امام زمان (عليه السلام) فرستاد، و سؤالاتى نمود و امام در فرازى از پاسخ، در مورد وقت ظهور فرمودند:
«و اما ظهور الفرج فانه الى الله تعالى ذكره و كذب الوقاتونَ»، واما ظهور فرج به فرمان خداى متعال وابسته است،و تعيين وقت كنندگان دروغگويند.
البته منظور ازتعيين وقت، تعيين دقيق وقت ظهور است، و اين گونه تعيين وقت را پيشوايان معصوم(ع) بهيچ وجه جايز نشمرده اند و آن را از اسرار الهى دانسته اند ; ولى علاماتى را ذكر فرموده اند كه چون آنها واقع شوند نزديك بودن ظهور را نويد مى دهند.
روايات كه در مورد حوادث قبل از ظهور و علائم ظهور رسيده بسيار و متنوع است; برخى از اين روايات جو اجتماعات و بويژه وضع جوامع اسلامى را پيش از ظهور تشريح مى كند، و برخى ديگر حوادثى را كه نزديك به ظهور واقع مى شوند شرح مى دهد، و برخى هم بروز امورى عجيب را بيان مى نمايد.
بررسى همه اين روايات با پيچيدگيها و رمزهايى كه در برخى وجود دارد بعهده كتابهاى مفصل است، و علاقمندان مى توانند به كتابها و متونى كه اين روايات را نقل كرده اند مراجعه نمايند; ما در اين مقال چند علامت را كه روشنتر و به درك نزديكتر ند ذكر مى كنيم:
الف ـ رواياتى كه جو قبل از ظهور را مشخص مى سازد.
1ـ شيوع ظلم و جور و فسق و گناه وبى دينى در سراسر جهان و در جوامع اسلامى: در بسيارى از روايات كه پيشوايان، قيام مبارك امام زمان (عليه السلام) را نويد داده اند، به اين كه «قيام آن گرامى در وقتى است كه ظلم و جور جهان را فرا گرفته باشد» نيز تصريح فرموده اند. و در پاره اى از روايات هم يادآورى كرده اند كه پيش از ظهور امام قائم(عليه السلام)و بويژه نزديك به ظهور او، حتى در جوامع اسلامى فسق و فجور و انواع گناهان و زشتيها رواج كامل خواهد يافت، و از آن جمله به اين فجايع اشاره فرموده اند:
شراب خوارى و خريد و فروش مسكرات آشكارا انجام مى شود، رباخوارى رواج مى يابد، زنا و اعمال شنيع ديگر متداول و شايع و آشكار مى گردد، قساوت، تقلب، نفاق، رشوه خوارى، رياكارى، بدعت، غيبت و سخن چينى بسيار است; بى عفتى و بى حيايى و ظلم و ستم عمومى خواهد بود، و زنان بى حجاب و با لباسهاى زننده در اجتماع آشكار مى شوند، امر به معروف و نهى از منكر ترك مى گردد، و مؤمنان خوار و بى مقدار و محزون بوده و توانائى جلوگيرى از گناهان و زشتيها را نخواهند داشت. كفر و لحد و بى دنى رواج يافته و به اسلام و قرآن عمل نمى شود، فرزندان نسبت به پدران و مادران آزار و بى حرمتى روا داشته و كوچكتر احترام بزرگتر را رعايت نمى كند و بزرگتر به كوچكتر ترحم نمى نمايد و صله رحم مراعات نمى شود. خمس وزكات پرداخت نمى شود و يا به مصرف صحيح خود نمى رسد، بيگانگان و كافران و اهل باطل بر مسلمانان چيره مى شوند و مسلمانان با خود باختگى در همه امور و در لباس و گفتار و كردار از آنان تقليد و پيروى مى كنند و حدود الهى تعطيل مى شود و...
ب ـ حوادث پيش از ظهور.
2و3ـ «خروج سفيانى» و «فرو رفتن سپاه سفيانى به زمين»:
از علاماتى كه پيشوايان معصوم ما بر آن بسيار تأكيد كرده و صريح و روشن بيان فرموده اند، خروج سفيانى است; «سفيانى» طبق پاره اى از روايات مردم اموى و از نسل يزيد بن معاوية بن ابى سفيان و از پليدترين مردم است،نامش «عثمان بن عنبسه» است و با خاندان نبوت و امامت و شيعيان دشمنى ويژه دارد، در شام«سابق كه مشتمل بر دمشق و فلسطين و اردن و حمص و قنسرين است) قيام و به سرعت پنج شهر را تصرف مى كند، و با سپاهى بزرگ به سوى كوفه در عراق مى آيد و در شهرهاى عراق و بويژه در نجف و كوفه جنايات بزرگى مرتكب مى شود، و سپاهى ديگر به سوى مدينه در عربستان مى فرستد، سپاه سفيانى در مدينه به قتل و غارت مى پردازند و از آنجا به سوى مكه مى روند، و سپاه سفيانى در بيابانى ميان مدينه و مكه به فرمان خداى متعال به زمين فرو مى روند; آنگاه امام قائم (عليه السلام)پس از جرياناتى از مكه به مدينه واز مدينه به سوى عراق و كوفه مى آيد،و سفيانى از عراق به شام و دمشق فرار مى كند، و امام سپاهى را به تعقيب او روانه مى فرمايد كه سرانجام او را در بيت المقدس هلاك كرده و سرش را جدا مى سازند.
4ـ «خروج سيد حسنى»:
بنابر روايات ائمه عليهم السلام، سيد حسنى مردى از بزرگان شيعيان است كه در ايران و از ناحيه «ديلم و قزوين» (كوهستانهاى شمالى قزوين كه يك قسمت آن ديلمان نام دارد) خروج و قيام مى كند. مردى خدا جو و بزرگوار است كه ادعاى امامت و مهدويت نمى كند، و فقط مردم را به اسلام و روش ائمه معصومين(ع) دعوت مى نمايد، و كارش بالا مى گيرد و پيروان بسيار پيدا مى كند، واز محل خود تا كوفه را از ظلم وجور و فسق و فجور پاك مى سازد، و مطاع و رئيس است و مانند سلطان عادلى حكومت مى كند، و هنگامى كه با سپاهيان و ياران خود در كوفه است به او خبر ميدهند كه امام قائم (عليه السلام) با ياران و پيروان خودبه نواحى كوفه آمده است، سيد حسنى با لشكريان خود باامام (عليه السلام)ملاقات مى كند; امام صادق(ع) فرموده اند كه سيد حسنى امام را مى شناسد اما براى آنكه به ياران و پيروان خود امامت و فضايل امام را ثابت كند آشنائى خود را آشكار نمى سازد، و از امام مى خواهد كه دلائل امامت و مواريثى كه از پيامبرن نزد اوست ارائه دهد، و امام (عليه السلام) ارائه مى فرمايد ومعجزاتى آشكار مى فرمايد، و سيد حسنى با امام بيعت مى كند و پيروان او نيز با امام بيعت مى كنند، بجز گروهى حدود چهار هزار نفر كه نمى پذيرند و به امام(ع) نسبت سحر و جادوگرى مى دهند، و امام (عليه السلام) پس از سه روز موعظه و نصيحت، چون نمى پذيرند و ايمان نمى آورند، دستور قتل آنها را صادر مى فرمايند و همه آنان به فرمان امام كشته مى شوند.
5ـ «نداى آسمانى»:
يكى ديگر از علامات مشهور،نداى آسمانى است و آن چنان است كه پس از ظهور امام غائب در مكه، بانگى بسيار مهيب و رسا از آسمان شنيده مى شود كه امام را با اسم و نسب به همگان معرفى مى كند، و اين ندا از آيات الهى است; در اين ندا به مردم توصيه مى شود كه با امام بيعت كنيد تا هدايت يابيد و مخالفت حكم او را ننماييد كه گمراه مى شويد
و نداى ديگرى قبل از ظهور صورت مى گيرد كه براى تثبيت حقانيت حضرت على (عليه السلام) و شيعيان او خواهد بود.
6ـ «نزول عيسى مسيح(ع) و اقتداى او به حضرت مهدى (عليه السلام)»:
در پاره اى از روايات نزول عيسى مسيح (عليه السلام) از آسمان و اقتداى او در نماز به حضرت مهدى (عليه السلام) جزو امورى كه همراه ظهور آن حضرت صورت ميگيرد ذكر شده است. رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله به دختر خويش فاطمه زهراء عليهاالسلام فرمودند:«و منا والله الذى لا اله الا هو مهدى هذه الامة الذى يصلى خلفه عيسى بن مريم» (و به خدائى كه پروردگارى جز او نيست سوگند كه مهدى اين امت از ما است همانكه عيسى بن مريم پشت سر او نماز مى خواند).
علائم و نشانه هاى ديگر نيز در كتابها جمع آورى شده است; اما آيا اين علائم همه واقع مى شوند يا ممكن است در آنهاتغييراتى بوجود آيد موضوعى است كه در جاى خود بررسى و مقرر شده و فرموده اند علائم بر دوقسم است: حتمى و غير حتمى،و آنچه حتمى است واقع مى شود. درپاره اى روايات فرموده اند حتى حتميات هم ممكن است تغيير يابد، و آنچه تغييرپذير نيست چيزهايى است كه خداى متعال وعده فرموده و خداوند خلف وعده نمى فرمايد: «ان الله لايخلف الميعادَ» بديهى است رواياتى كه محتومات را نيز قابل تغيير مى داند حالت انتظار را در جامعه شيعه قوى تر مى سازد تا هميشه منتظر باشند و خود را آماده سازند زيرا ممكن است علائم واقع نشده باشد و در عين حال آن حضرت ظهور نمايد.
از مجموعه رواياتى كه پيشوايان معصوم (عليه السلام) درباره وقايع قيام حضرت مهدى موعود(ع) فرموده اند چنين بر مى آيد كه:
آن گرامى پس از غيبتى طولانى، به فرمان خدا درمكه و كنار كعبه (ميان ركن و مقام) ظهور مى فرمايد، پرچم و شمشير و عمامه و پيراهن پيامبر با اوست، و بوسيله فرشتگان يارى مى شود; خشمگين و خونخواه قيام مى كند، و به قتل بى امان دشمنان خدا و اسلام مى پردازد و از ستمگران انتقام مى گيرد.
ياران ويژه او سيصد و سيزده نفرند كه در مكه با او بيعت مى كنند، و امام مدتى در مكه مى ماند و بعد به سوى مدينه مى آيد.ياران او مردانى جنگجو و سلحشور و صالح و با ايمان و راهبان شب و شيران روزند، دلهاشان چون آهن محكم است، و در اطاعت از آن حضرت بسيار كوشا هستند، و به هر سو رو آورند پيروز مى شوند.
امام (عليه السلام) پس از مبارزاتى درمدينه با سپاه خود به سوى عراق و كوفه مى آيد، در كوفه با سيد حسنى ملاقات مى كند سيد حسنى و سپاهيانش باامام بيعت مى كنند، و عيساى مسيح(ع) نيز از آسمان فرود آمده امام را يارى مى كند و در نماز به امام اقتدا مى نمايد.
مركز حكومت امام كوفه است و امام شرق وغرب جهان را فتح كرده و اسلام را بر سراسر جهان حكمفرما مى سازد، و دين را تجديد مى كند و از چهره اسلام راستين غبار نادرستيها را مى زدايد; طبق كتاب خدا و سنت پيامبر رفتار و حكومت مى فرمايد و مانند اميرمؤمنان غذايش ساده و لباسش خشن است .
در حكومت امام، بركات زمين آشكار و ثروت و نعمت و ميوه و محصولات بسيارى مى شود، فقر از بين مى رود و همگان چنان در رفاه و نعمت خواهند بود كه كسى براى پرداخت زكات و صدقه فقيرى نمى يابد و بهر كس رجوع كند كسى از او نمى پذيرد. به شوق مجاورت با امام (عليه السلام) آنقدر از مؤمنان و پيروان در كوفه ساكن مى شوند كه براى گنجايش نمازگزارانى كه به امام اقتدا مى كنند مسجدى بسيار وسيع بنا مى كنند كه هزار در دارد.
در حكومت امام (عليه السلام) عدل و امنيت چنان در همه جا سايه گستر مى شود كه اگر پيرزنى طبقى طلا و جواهر ر سر گيرد و به تنهايى و پياده از شهرى به شهرى برود كسى مزاحم او نمى گردد و در ثروت او طمع نمى كند.
زمين گنجينه ها و دفينه هاى خود رابراى امام(ع) ظاهر مى سازد و امام تمام ويرانى هاى ستمديدگان را آباد مى كند، وقتى آن گرامى قيام كند خداوند به ديدگان و گوشهاى پيروان او مدد مى بخشد تا حائلى ميان آنان و امامشان نباشدو او با آنان سخن مى گويد و آنان سخن او را مى شنوند و به او مى نگرند در حاليكه امام در جاى خود قرار دارد; هنگام ظهور آن حضرت خدا دست لطف و رحمت خود را بر سر بندگان خويش مى گذارد وعقلهاى آنان كامل مى شود; آن گرامى ميان مردم بروش حضرت داود و حضرت محمد(ص) داورى مى كند و هر چه را رسول گرامى اسلام(ص) انجام داد انجام مى دهد و همانند رسول خدا سنت هاى جاهلى را از بين ميبرد و اسلام را دو باره حيات مى بخشد.
در توقيعى، حضرت عليه السلام شرايط كسانى را كه در زمان غيبت مردم بايد به آنها مراجعه كنند چنين بيان فرمود:
انظروا الى من كان منكم قد روى حديثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احكامنا فارضوا به حكماً فانى قد جعلته عليكم حاكماً فاذا حكم بحكمنا فلم يقبل منه فانما بحكم الله استخف و علينا رد و الراد علينا كالراد على الله و هو على حد الشرك بالله.
بنگريد به كسانى از شما كه حلال و حرام ما را مى شناسند و احكام ما را مى دانند پس به حكومت آنها راضى باشيد. من چنين فردى را بر شما حاكم قرار دادم، پس هر كس كه حكم آنها را نپذيرد حكم ما را كوچك شمرده است و رد كرده است و هر كس كه بر ما رد كند خدا را رد كرده است و چنين كسى در حد شرك به خداوند است.
و در روايت ديگرى فرمود:
و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الى رواة حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجة الله عليهم;
در حوادث و احكامى كه نمى دانيد، به راويان احاديث ما مراجعه كنيد كه آنها حجت من بر شمايند و من حجت خدا بر آنهايم.
منبع سايت ايت الله العظمي حسيني شاهرودي دامه بركاته
|
اينك پس از ثنا و ستايش پـاك آفريدگـار و درود فراوان بر رسول خدا، پسرم تو بدان: من آن هنگام در چيزي كه برايم اشكار گرديده مينگرم .چـون ميبينم جهـان از من روي ميگيرد و روزگـار بـا من به سركشي ميگرايد و آخرت از من استقبال ميكند،احساس ميكنم كه هر چيز ديگر از يادم ميرود و جز بكار خويش بچيزي رغبت ندارم. امّا لحظـه اي كـه فـارغ از ديگران غم خويش ميخورم و هوس مرا آسوده ميگذارد حقيقت در برابرم رخ مينمـايد و جلـوه گـر ميشـود. چنين كيفيتي است كه مرا بكوشش و تلاش واميدارد،كـه بي ترديد بازيچـه نيست و از آميختگي بدروغ و ريا، فرسنگها بدور است. نيك كه مينگرم تو را جزيي از خود مـيابمـ نـه خطاگفتم ـ بلكـه تو همـه وجود مني و چنان آميختـه با مني كـه اگر چيزي بتو روي آورد،درست مانند انست كـه بمن روي آورده است.از اينرو اگر مرگ تو را فراگيرد، چنان است كـه مرا گرفتـه . بدين سبب كار تو مرا در اندوه افكنده،بدانگونـه كـه كـار خودم مرا بـه غم و افسـوس ميكشاند.بنابراين وصيت خويش را بر تو نوشتم در حـالي كـه خواه براي تو بمـانم يـا بميرم از اجراي آن بدست تو دل قـوي دارم و مطمئن هستم. پسـرم تـو را بپـرهيـزگـاري و تـرس از عقـوبت خدا و متـابعت و فرمـانبرداري از آفريدگـار وصيت وسفـارش ميكنم . ويرانـه دل را بنور تابناكش آباد گردان، در رشته مهر با او ببندگي و دلسپاري چنگ بـزن.زيـرا هيچ رشتـه و پيـوندي استـوار تـر ازپيـوستگي و همبستگي با ذات لايزال كردگار متعال نيست. دل بـه حكمت و مـوعظت شـاد وپـاك بگردان وبـا يـاد مرگ در زهد وپارسايي بكوشو نرم رفتار ونيك گفتار باش .پيوسته بيقين ايمان خويش را قوي كن و تقدير مرگ را بخود بقبولان و نفس خـود را بـه اعتراف در ناپايداري دنيا وادار سـاز.آلام و آزار و مصـائب سخت روزگار را بـه او بنمـايـان ،و زشتي دهر و نـا ملايمـات روزهـا را نكـتــه بــه نكـتــه بـرايـش بـرخـوان و اورا بـتـرسـان . با دفتر زندگي گذشتگان اورا آشنـا سـاز و حوادث و رويدادهـايي را كـه بر آنهـا گذشتـه است براي او بـاز گو. نفس خـويش را در بارگاه هاي ويران سفر ده و بگذار آثـار آنهمـه قدرت و عظمت را نيك بنگرد ودريابد كـه از كجا تـا بكجـا رسيدهاند و چگونـه از دوستان جدا شده اند ودر سراهاي تنگ و تـاريك مـاندهاند.در اين موقع بخويش فكر كن كـه دير يا زود تو نيز همچون يكي از تن هاي تنهاي آنها خواهي بود. " پسر, خانـه ايمان و آرامگاه خويش سامان ده و جهان جـاودان را بسراي نـا پـايدار مفروش. سخني كـه نيك نميداني مگو و پيرامون آنچـه مـربـوط بتـو نـيست گفتگـو مكـن. در هـر راهـي كـه گـام مـينهي ، مبـادا به گمـراهي بـرسي.زيـرا در گمـراهي و سـرگـرداني خويشتن داري بسي بهتر از انجام كاري است كه سرانجامش هراس است و نگونباري. مروج نيكوكاري باش تـا خود از نيكو كـاران گردي . پيوستـه با دست و زبان نيكان رابـه كـارهـاي پسنديده تشويق كن و از كردار نكوهيده باز دار، وهر چند كـه ميتواني، با بدكـاران و پليد فكران مياميز واز آنها دوري گزين. در راه خدا جهاد كن چنان جنگ وجهادي كه شايسته قدر اوست.هر جا ودر هر موقعيتي هر چند كه سختي كشي و به رنج افتي، براي حق و عدالت قيـام كن.در كـار دين پيوستـه دانشجو بـاش و خـويشتن را بناملايمات عادت ده. صبور بودن در راه حق،نيكخويي است. در همـه كارهـا بكردگـار خويش توكل كن زيرا تو بـه پنـاهگـاهي استوار و نيرومند روي آوردهاي. آنگاه كـه دست نيـاز بسوي خداي آوري، با همـه دل و جان نيازمند باش. زيرا وجود و كرم تنها از خداست. در كارها بسيـار از او طلب خير و نيكي كن، و در وصيت و سفارش من انديشه بكار بند وچيزي را از ياد مبر. زيرا نيكوترين گفتار سخنياست كـه شنونده را سودي سرشار و بهرهاي بيشمار بخشد, سخن پاك و نيك آن نيست كـه بهرهاي نرسـاند و آموختن دانشي كـه پسنديده نيست بي تـرديد علم و عملش هم سـودمند نخـواهـد بـود. فرزندم! به خود مينگرم كه خرد سالي و جواني بـه پيري و سالخوردگي رسـانيدهام و سستي و نـاتواني در وجودم خـانـه كرده، از اينرو در وصيت بتو شتافتم. ديدم در آن حكمت و عبرتي است. بيم داشتم كه مبادا مرگم فرا رسد، و آنچه در خاطرم ميگذرد بتو نرسانده باشم و يا همانگونه كه تنم را ضعف و سستي فرا ميگيرد، انديشـهام نيز سستي پذيرد و سخنان بسياري ناگفتـه ماند.ترسيدم كـه مبادا پيش از آنكـه وصـايـايم را بشنوي هـوس بر تـو چيره گردد و فتنـه و آشوبهـاي دنيـا همچـون اشتري مست و سركش، تـو را بعصيـان كشد. دل جوان همچون زمين بكر و خاك پاك است. هر دانـه اي كـه در آن افتد نشو و نما يابد. از اينرو پيش از آنكـه خاك دلت ناپـاك و سخت شـود، و عقل و خردت اسيـر هـوس گـردد در تـربيتت كـوشيدم. من با دانش خويش بسوي تو شتافتم تا اينكه تو نيز در درك حقايق بشتابي و درست بدانسان كـه آزمودگان و تجربـه ديدگـان ، كيفيت كار خود را ميشناسند، تو نيز بكـار خويش آگـاه گردي. اگر چنين كني ، بي نياز از رنج و معاف از آزمون و تجربه خواهي شد. آنچه ما از دانش و معرفت و ايمـان كسب نمودهايم تو نيز همـانهـا را بدست آر چـه بسيار چيزهايي كـه بر مـا پوشيده بود بر تو عيـان گردد. " فـرزنـدم! اگـر چـه عـمـر من هـمچـون كسـاني كـه پـيش از مـن بـودند درازنبود، اما با همـان مهلت كوتـاه، بديده كـاوشگري در كارشان نگريستم و در چندو چون كار و اخبار و سرگذشت زندگيشـان انديشه كردم و در احوال و اوضاع بازماندگانشان، مطالعـه نمودم و چنان در اين بحر مستغرق بودم كه دريافتم خودم هم يكي از آنها هستم بلكـه ـ فراتر از اين ـ در سير تاريخ و چگونگي زندگيشـان چنان با آنها اميختم ، كـه احسـاس كردم بـا اولين و آخرينشـان زندگي كردهام! آنگاه پـاكي دنيـا را از نـاپـاكيش و سودش را از خسرانش باز شناختم. اينك از هر كاري، نيك و پسنديده و گزيـدهاش را براي تـو انتخـاب نمـوده و مجهـول ونـاپسندش را از تـو دور سـاختم. آنچـه پدري مشفق و مهـربـان در حق فـرزندش روا و سـزا ميداند ، در حق تو كردم و گفتم. و در اين سخن اراده نمـودم كـه تو را حكمت و ادب آموزم، تا در اين عنفوان جواني و روزگار شاد كامي،تربيت يافته و پند آموخته شوي و ارادهات بهـر كاري، پاك و كردارت راست باشد. بـراي ادب آمـوزي و حكمت اندوزي ، از كتـاب خداوند مهـربـان ، ابتداي سخن ميكنم. كتـابي و شريعتي كـه فـرامين و احكـام حلال و حرام را بما اموخته و تجاوز و تخطي از آنها را نكوهش فرموده و ناپسند دانسته است. بيم از آن داشتم كـه مبادا همانگونـه كـه مردم در عقايد و احكام ، از هوسها و انديشـه هاي اشتباه خويش متابعت نمودند، تو نيز مانند آنان بلغزش و خطا افتي. از اينرو آگاه كردنت بر آن امور نزد من سزاوارتر از آن بود كه تو را در كار خويش رها كنم و دل از هلاك تو آسوده سـازم. بر اين اميد كـه آفريدگار منان تو را در انجـام اين وظـايف پـاك و مقدس، توفيق دهد و بسوي مقصد نيك هدايت فرمايد. اكنون سفارش و توصيه من با تو چنين است: فرزندم نيكو ترين چيزي كـه دوست دارم تو از وصيتم بجـاي آوري، پرهيز و ترس از خداست. به آنچه آفريدگاربرتو لازم و واجب شمرده اكتفا كن و قدم براهي گذار كه نيكان و گذشتگان و پدر و مادر و خـانوادهات در آن طريق گـام نهـادهاند. زيرا آنـان خويشتندار و پرهيزكار و دانـا بوده، و در اينراه چيزي را فروگذار ننمودهاند. |
کودکی مقام معظم رهبری رهبر عاليقدر حضرت آيت الله سيد على خامنه اى فرزند مرحوم حجت الاسلام والمسلمين حاج سيد جواد حسينى خامنه اى، در روز 24 تيرماه 1318 برابر با 28 صفر 1358 قمرى در مشهد مقدس چشم به دنيا گشود. ايشان دومين پسر خانواده هستند. زندگى سيد جواد خامنه اى مانند بيشتر روحانيون و مدرسّان علوم دينى، بسيار ساده بود. همسر و فرزندانش نيز معناى عميق قناعت و ساده زيستى را از او ياد گرفته بودند و با آن خو داشتند.
رهبر بزرگوار در ضمن بيان نخستين خاطره هاى زندگى خود از وضع و حال زندگى خانواده شان چنين مى گويند:
«پدرم روحانى معروفى بود، امّا خيلى پارسا و گوشه گير... زندگى ما به سختى مىگذشت. من يادم هست شبهايى اتفاق مىافتاد که در منزل ما شام نبود! مادرم با زحمت براى ما شام تهيّه مىکرد و... آن شام هم نان و کشمش بود.»
امّا خانه اى را که خانواده سيّد جواد در آن زندگى مى کردند، رهبر انقلاب چنين توصيف مى کنند:
«منزل پدرى من که در آن متولد شده ام، تا چهارـ پنج سالگى من، يک خانه 60 ـ 70 مترى در محّله فقير نشين مشهد بود که فقط يک اتاق داشت و يک زير زمين تاريک و خفهاى! هنگامى که براى پدرم ميهمان مى آمد (و معمولاً پدر بنا بر اين که روحانى و محل مراجعه مردم بود، ميهمان داشت) همه ما بايد به زير زمين مىرفتيم تا مهمان برود. بعد عدّه اى که به پدر ارادتى داشتند، زمين کوچکى را کنار اين منزل خريده به آن اضافه کردند و ما داراى سه اتاق شديم.»
رهبرانقلاب از دوران کودکى در خانواده اى فقير امّا روحانى و روحانى پرور و پاک و صميمي، اينگونه پرورش يافت و از چهار سالگى به همراه برادر بزرگش سيد محمد به مکتب سپرده شد تا الفبا و قرآن را ياد بگيرند. سپس، دو برادر را در مدرسه تازه تأسيس اسلامى «دارالتعّليم ديانتى» ثبت نام کردند و اين دو دوران تحصيل ابتدايى را در آن مدرسه گذراندند.
ايشان از دوره دبيرستان، خواندن «جامع المقدمات» و صرف و نحو را آغاز کرده بود. سپس از مدرسه جديد وارد حوزه علميه شد و نزد پدر و ديگر اساتيد وقت ادبيات و مقدمات را خواند. درباره انگيزه ورود به حوزه علميه و انتخاب راه روحانيت مى گويند:
«عامل و موجب اصلى در انتخاب اين راه نورانى روحانيت پدرم بودند و مادرم نيز علاقه مند و مشوّق بودند».
ايشان کتب ادبى ار قبيل «جامع المقدمات»، «سيوطى»، «مغنى» را نزد مدرّسان مدرسه «سليمان خان» و «نوّاب» خواند و پدرش نيز بر درس فرزندانش نظارت مى کرد. کتاب «معالم» را نيز در همان دوره خواند. سپس «شرايع الاسلام» و «شرح لمعه» را در محضر پدرش و مقدارى را نزد مرحوم «آقا ميرزا مدرس يزدى» و رسائل و مکاسب را در حضور مرحوم حاج شيخ هاشم قزوينى و بقيه دروس سطح فقه و اصول را نزد پدرش خواند و دوره مقدمات و سطح را بطور کم سابقه و شگفت انگيزى در پنچ سال و نيم به اتمام رساند. پدرش مرحوم سيد جواد در تمام اين مراحل نقش مهّمى در پيشرفت اين فرزند برومند داشت. رهبر بزرگوار انقلاب، در زمينه منطق و فلسفه، کتاب منظومه سبزوار را ابتدا از «مرحوم آيت الله ميرزا جواد آقا تهرانى» و بعدها نزد مرحوم «شيخ رضا ايسى» خواندند.
در حوزه علميه نجف اشرف
آيت الله خامنه اى که از هيجده سالگى در مشهد درس خارج فقه و اصول را نزد مرجع بزرگ مرحوم آيت الله العظمى ميلانى شروع کرده بودند. در سال 1336 به قصد زيارت عتبات عاليات، عازم نجف اشرف شدند و با مشاهده و شرکت در درسهاى خارج مجتهدان بزرگ حوزه نجف از جمله مرحوم سيد محسن حکيم، سيد محمود شاهرودى، ميرزا باقر زنجانى، سيد يحيى يزدى، و ميرزا حسن بجنوردى، اوضاع درس و تدريس و تحقيق آن حوزه علميه را پسنديدند و ايشان را از قصد خود آگاه ساختند. ولى پدر موافقت نکرد. پس از مدّ تى ايشان به مشهد باز گشتند.
در حوزه علميه قم
آيت الله خامنه اى از سال 1337 تا 1343 در حوزه علميه قم به تحصيلات عالى در فقه و اصول و فلسفه، مشغول شدند و از محضر بزرگان چون مرحوم آيت الله العظمى بروجردى، امام خمينى، شيخ مرتضى حائرى يزدى وعلـّامه طباطبائى استفاده کردند. در سال 1343، از مکاتباتى که رهبر انقلاب با پدرشان داشتند، متوجّه شدند که يک چشم پدر به علت «آب مرواريد» نابينا شده است، بسيار غمگين شدند و بين ماندن در قم و ادامه تحصيل در حوزه عظيم آن و رفتن به مشهد و مواظبت از پدر در ترديد ماندند. آيت الله خامنه اى به اين نتيجـه رسيدند که به خاطر خدا از قــم به مشهد هجرت کنند واز پدرشان مواظبت نمايند. ايشان در اين مـورد مى گويند:
«به مشهد رفتم و خداى متعال توفيقات زيادى به ما داد. به هر حال به دنبال کار و وظيفه خود رفتم. اگر بنده در زندگى توفيقى داشتم، اعتقادم اين است که ناشى از همان بّرى «نيکى» است که به پدر، بلکه به پدر و مادر انجام داده ام». آيت الله خامنه اى بر سر اين دو راهى، راه درست را انتخاب کردند. بعضى از اساتيد و آشنايان افسوس مى خوردند که چرا ايشان به اين زودى حوزه علميه قم را ترک کردند، اگر مى ماندند در آينده چنين و چنان مى شدند!... امّا آينده نشان داد که انتخاب ايشان درست بوده و دست تقدير الهى براى ايشان سر نوشتى ديگر و بهتر و والاتر از محاسبات آنان، رقم زده بود. آيا کسى تصّور مى کرد که در آن روز جوان عالم پراستعداد 25 ساله، که براى رضاى خداوند و خدمت به پدر و مادرش از قم به مشهد مى رفت، 25 سال بعد، به مقام والاى ولايت امر مسلمين خواهد رسيد؟! ايشان در مشهد از ادامه درس دست برنداشتند و جز ايام تعطيل يا مبازره و زندان و مسافرت، به طور رسمى تحصيلات فقهى و اصول خود را تا سال 1347 در محضر اساتيد بزرگ حوزه مشهد بويژه آيت الله ميلانى ادامه دادند. همچنين ازسال 1343 که در مشهد ماندگار شدند در کنار تحصيل و مراقبت از پدر پدر پير و بيمار، به تدريس کتب فقه و اصول و معارف دينى به طلـّاب پرداختند.
مبارزات سياسى
آيت الله خامنه اى به گفته خويش «از شاگردان فقهى، اصولى، سياسى و انقلابى امام خمينى (ره) هستند» امـّا نخستين جرقـّه هاى سياسى و مبارزاتى و دشمنى با طاغوت را مجاهد بزرگ و شهيد راه اسلام شهيد «سيد مجتبى نوّاب صفوى» در ذهن ايشان زده است، هنگاميکه نوّاب صفوى با عدّه اى از فدائيان اسلام در سال 31 به مشهد رفته در مدرسه سليمان خان، سخنرانى پر هيجان و بيدار کننده اى در موضوع احياى اسلام و حاکميت احکام الهى، و فريب و نيرنگ شاه و انگليسى و دروغگويى آنان به ملـّت ايران، ايراد کردند. آيت الله خامنهاى آن روز از طـّلاب جوان مدرسه سليمان خان بودند، به شدّت تحت تأثير سخنان آتشين نوّاب واقع شدند. ايشان مى گويند: «همان وقت جرقههاى انگيزش انقلاب اسلامى به وسيله نوّاب صفوى در من به وجود آمده و هيچ شکى ندارم که اولين آتش را مرحوم نوّاب در دل ما روشن کرد».
در بهمن 1342 - رمضان 1383- آيت الله خامنه اى با عدّه اى از دوستانشان براساس برنامه حساب شده اى به مقصد کرمان حرکت کردند. پس از دو ـ سه روز توقف در کرمان و سخنرانى و منبر و ديدار با علما و طلـّاب آن شهر، عازم زاهدان شدند. سخنرانى ها و افشاگرى هاى پرشور ايشان بويژه درايـّام ششم بهمن ـ سالگرد انتخابات و رفراندوم قلـّابى شاه ـ مورد استقبال مردم قرار گرفت. در روزپانزدهم رمضان که مصادف با ميلاد امام حسن (ع) بود، صراحت و شجاعت و شور انقلابى ايشان در افشاگرى سياستهاى شيطانى و آمريکايى رژيم پهلوى، به اوج رسيد و ساواک شبانه ايشان را دستگير و با هواپيما روانه تهران کرد. رهبر بزرگوار، حدود دو ماه ـ به صورت انفرادى ـ در زندان قزل قلعه زندانى شدند و انواع اهانت ها و شکنجه ها را تحمّل کردند.
سوّمين و چهارمين بازداشت
کلاسهاى تفسير و حديث و انديشه اسلامى ايشان در مشهد و تهران با استقبال کم نظير جوانان پرشور و انقلابى مواجه شد. همين فعاليت ها سبب عصبانيت ساواک شد و ايشان را مورد تعقيب قرار دادند. بدين خاطر در سال 1345 در تهران مخفيانه زندگى مى کردند و يک سال بعد ـ 1346ـ دستگير و محبوس شدند. همين فعاليّت هاى علمى و برگزارى جلسات و تدريس و روشنگرى عالمانه و مصلحانه بود که موجب شد آن بزرگوار بار ديگر توسط ساواک جهنّمى پهلوى در سال 1349 نيز دستگير و زندانى گردند.
پنجمين بازداشت
حضرت آيت الله خامنه اى «مد ظله» درباره پنجمين بازداشت خويش توسط ساواک مى نويسد:
«از سال 48 زمينه حرکت مسلحانه در ايران محسوس بود. حساسيّت و شدّت عمل دستگاههاى جارى رژيم پيشين نيز نسبت به من، که به قرائن دريافته بودند چنين جريانى نمى تواند با افرادى از قبيل من در ارتباط نباشد، افزايش يافت. سال 50 مجدّداً و براى پنجمين بار به زندان افتادم. برخوردهاى خشونت آميز ساواک در زندان آشکارا نشان مى داد که دستگاه از پيوستن جريانهاى مبارزه مسلـّحانه به کانونهاى تفـّکر اسلامى به شدّت بيمناک است و نمى تواند بپذيرد که فعاليّـت هاى فکرى و تبليغاتى من در مشهد و تهران از آن جريان ها بيگانه و به کنار است. پس از آزادى، دايره درسهاى عمومى تفسير و کلاسهاى مخفى ايدئولوژى و... گسترش بيشترى پيدا کرد».
بازداشت ششم
در بين سالهاى 1350ـ1353 درسهاى تفسير و ايدئولوژى آيت الله خامنهاى در سه مسجد «کرامت»، «امام حسن» و «ميرزا جعفر» مشهد مقدس تشکيل مىشد و هزاران نفر ازمردم مشتاق بويژه جوانان آگاه و روشنفکر و طلـّاب انقلابى و معتقد را به اين سه مرکز مى کشاند و با تفکّرات اصيل اسلامى آشنا مى ساخت. درس نهج البلاغـه ايشان از شور و حال ديگـرى برخوردار بود و در جزوه هاى پلى کپى شده تحت عنوان: «پرتوى از نهج البلاغه» تکثير و دست به دست مى گشت. طلـّاب جوان و انقلابى که درس حقيقت و مبارزه را از محضر ايشان مىآموختند، با عزيمت به شهرهاى دور و نزديکِ ايران، افکار مردم را با آن حقايق نورانى آشنا و زمينه را براى انقلاب بزرگ اسلامى آماده مىساختند. اين فعاليـّت ها موجب شد که در دى ماه 1353 ساواک بىرحمانه به خانه آيت الله خامنهاى در مشهد هجوم برده، ايشان را دستگير و بسيارى از يادداشت ها و نوشته هايشان را ضبط کنند. اين ششمين و سخت ترين بازداشت ايشان بود و تا پاييز 1354 در زندان کميته مشترک شهربانى زندان بودند. در اين مدت در سلولى با سخت ترين شرايط نگه داشته شدند. سختى هايى که ايشان در اين بازداشت تحمّل کردند، به تعبير خودشان «فقط براى آنان که آن شرايط را ديده اند، قابل فهم است». پس از آزادى از زندان، به مشهد مقدس برگشتند و باز هم همان برنامه و تلاش هاى علمى و تحقيقى و انقلابى ادامه داشت. البته ديگر امکان تشکيل کلاسهاى سابق را به ايشان ندادند.
در تبعيد
رژيم جنايتکار پهلوى در اواخر سال 1356، آيت الله خامنهاى را دستگير و براى مدّت سه سال به ايرانشهر تبعيد کرد. در اواسط سال 1357 با اوجگيرى مبارزات عموم مردم مسلمان و انقلابى ايران، ايشان از تبعيدگاه آزاد شده به مشهد مقدس بازگشتند و در صفوف مقدم مبارزات مردمى عليه رژيم سفـّاک پهلوى قرار گرفتند و پس از پانزده سال مبارزه مردانه و مجاهدت و مقاومت در راه خدا و تحمّل آن همه سختى و تلخى، ثمره شيرين قيام و مقاومت و مبارزه؛ يعنى پيروزى انقلاب کبير اسلامى ايران و سقوط خفـّتبار حکومتِ سراسر ننگ و ظالمانه پهلوى، و برقرارى حاکميت اسلام در اين سرزمين را ديدند.
در آستانه پيروزى
درآستانه پيروزى انقلاب اسلامى، پيش از بازگشت امام خمينى از پاريس به تهران، «شوراى انقلاب اسلامى» با شرکت افراد و شخصيتهاى مبارزى همچون شهيد مطهرى، شهيد بهشتى، هاشمى رفسنجانى و... از سوى امام خمينى در ايران تشکيل گرديد، آيت الله خامنهاى نيز به فرمان امام بزرگوار به عضويت اين شورا درآمد. پيام امام توسط شهيد مطهرى «ره» به ايشان ابلاغ گرديد و با دريافت پيام رهبر کبير انقلاب، از مشهد به تهران آمدند
آيت الله خامنهاى پس از پيروزى انقلاب اسلامى نيز همچنان پرشور و پرتلاش به فعاليّت هاى ارزشمند اسلامى و در جهت نزديکتر شدن به اهداف انقلاب اسلامى پرداختند که همه در نوع خود و در زمان خود بىنظير و بسيار مهّم بودند که در اين مختصر فقط به ذکر رؤوس آنها مى پردازيم:
* پايه گذارى «حزب جمهورى اسلامى» با همکارى و همفکرى علماى مبارز و هم رزم خود: شهيد بهشتى، شهيد باهنر، هاشمى رفسنجانى و... دراسفند 1357.
* معاونت وزارت دفاع در سال 1358.
* سرپرستى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى، 1358.
* امام جمعه تهران، 1358.
* نماينده امام خميني«قدّس سرّه» در شوراى عالى دفاع ، 1359.
* نماينده مردم تهران در مجلس شوراى اسلامى، 1358. * حضور فعّال و مخلصانه در لباس رزم در جبهه هاى دفاع مقدس، در سال 1359 با شروع جنگ تحميلى عراق عليه ايران و تجاوز ارتش متجاوز صّدام به مرزهاى ايران؛ با تجهيزات و تحريکات قدرت هاى شيطانى و بزرگ ازجمله آمريکا و شوروى سابق.
* ترور نافرجام ايشان توسط منافقين در ششم تيرماه 1360 در مسجد ابوذر تهران.
* رياست جمهورى؛ به دنبال شهادت محمد على رجايى دومّين رئيس جمهور ايران، آيت الله خامنهاى در مهر ماه 1360 با کسب بيش از شانزده ميليون رأى مردمى و حکم تنفيذ امام خمينى (قدس سره) به مقام رياست جمهورى ايران اسلامى برگزيده شدند. همچنين از سال 1364 تا 1368 براى دوّمين بار به اين مقام و مسؤوليت انتخاب شدند.
* رياست شوراى انقلاب فرهنگ، 1360.
* رياست مجمع تشخيص مصلحت نظام، 1366.
* رياست شوراى بازنگرى قانون اساسى، 1368.
* رهبرى و ولايت امّت، که از سال 1368، روز چهاردهم خرداد پس از رحلت رهبر کبير انقلاب امام خمينى (قدس سره) توسط مجلس خبرگان رهبرى به اين مقام والا و مسؤوليت عظيم انتخاب شدند، و چه انتخاب مبارک و درستى بود که پس از رحلت امام راحل، با شايستگى تمام توانستند امّت مسلمان ايران، بلکه مسلمانان جهان را رهبرى نمايند
`در مواردي از قران مجيد و همچنين پيامبر عظيم الشان اسلام (ص) و جانشينان يز حق او سفارش اكيد به دعا
فرموده اند و انسان عاجز و محتاج و ناتوان را وادار نموده اند در هر حالتي دست به دعا و زاري و تضرع به درگاه
قدس حضرت قادر منان و مهربان بر داشته به خواسته هاي خود برسند. حضرت اقدس تعالي فرموده اند
(( بندگانم، مرا بخوانيد تا دعاي شما را بپذيرم و اجابت كنم.)) چند حديث در شان دعا پيامبر اكرم(ص):ايا پروردگار
خود را شب و روز مي خوانيد؟ بدانيد كه سلاح مؤ من دعا است . حضرت علي(ع):كليد رستگاري و پيروزي دعا
ست و بهترين دعا دعايي است كه از قلبي پاك و با تقوا بر خيزد. حضرت امام صادق (ع):خدا دعاي كسي را كه
قلبش در سهو و نسيان از ياد خداست اجابت نمي كند . حضرت صديقه كبري (ع) به خادمه خود فضه فرمودند
برو و مراقب باش هر گاه آفتاب به وسط آسمان رسيد مرا مطلع كن، چون آن ساعتي است كه دعا در آن به
اجابت مي رسد .
* *بر گرفته از كتاب هزار و يك ختم نوشته محمد ابراهيم نصرالهي برو جردي1381 انتشارات تهذيب